فروشگاه

جان آپدایک

ترجمه: مهرشید متولی 

  اشاره: نام اصلی این داستان " ای & پی" است و برگرفته از نام فروشگاه های زنجیره ای معروفی در امریکا. این فروشگاهها در دهه شصت (زمان وقوع داستان) در اغلب شهرهای آمریکا وجود داشته اند. از آنجا که عنوان داستان برای خواننده ی فارسی زبان چندان آشنا نیست، مترجم عنوان فروشگاه را جایگزین نام اصلی داستان کرده است. داستان فروشگاه یکی از محبوب ترین داستان های کوتاه آپدایک است و منتقدان آن را "بسیار  آمریکایی" توصیف کرده اند. برای شنیدن فایل صوتی این ترجمه و خواندن نقد و نظر درباره داستان به اینجا مراجعه کنید


سه دختری که وارد می شوند جز لباس شنا چیزی نپوشیده اند. من صندوق دار ردیف سوم هستم، پشتم به در است، بنابراین تا به قسمت نان نرسند نمی بینمشان. آن که اول چشمم را گرفت، همانی بود که مایوی دو تکه پیچازی سبز پوشیده بود، کمی گوشتالو، آفتاب سوخته ی خوش رنگ، با لُمبَر های ناز نرم لَمبَرزن و دو تا از آن هلال های سفید که رنگ آفتاب به خودش ندیده، آن پشت درست بالای ران هایش.

من همان طور که دستم روی بیسکویت شور "های هو" بود ایستاده بودم فکر می کردم زنگ را زده ام یا نه. زدم دوباره و یک مشتری سرم خراب شد. این خانم یکی از آن صندوق بپاها ست . عجوزه ای با حدود پنجاه سال سن، سرخاب مالیده و بدون ابرو، و می دانم اگر مچم را بگیرد عرش را سیر می کند. چهل سال است دارد صندوقدارها را می پاید و احتمالا" تا حالا خلافی ندیده.

داشتم لیلی به لالاش می گذاشتم و خریدهاش را توی کیسه می ریختم—موقع رد شدن برام خرّه می کشد، اگر به موقع متولد شده بود، در سیلم او را می سوزاندند – همین طور که داشتم راهش می انداختم دخترها قسمت نان را دور زده بودند و بدون چرخ دستی از پشت من در راهرو بین صندوق های پرداخت و صندوق های مخصوص خرید کم بر می گشتند. حتی کفش هم نپوشیده بودند. این یکی تپله با مایوی دو تکه ی سبز فسفری که درزهای سینه بندش هنوز سفت و محکم و شکمش بی رنگ بی رنگ بود که من حدس زدم تازه خریده (مایو را)- با آن صورت قلنبه ی هلویی، لب ها را زیر دماغش غنچه کرده بود، این از این، یکی هم دراز و مو مشکی بود که خوب فرشان نزده بود و یکی از آن آفتاب سوختگی ها درست زیر چشم هایش داشت و چانه ای زیادی دراز – می دانید که، یک جور دختری که هم جنس هایش فکر می کنند خیلی "گیرا" و "جذاب"است، ولی هیچ وقت به جایی نمی رسد، چون آن ها خودشان خوب می دانند علاقه شان به این جور دخترها از کجا آب می خورد – و می رسیم به سومی، که خیلی هم بلند بالا نبود. ملکه ای بود. انگار بقیه را هدایت می کرد، دوتای دیگر شانه هاشان را می چرخاندند و دزدکی نگاه می کردند. ملکه به دور و بر نگاه نمی کرد، نه این الهه ی ناز نگاه نمی کرد، فقط آهسته جلو می رفت، با آن پاهای بلند سفید مثل ستاره های صحنه اپرا، پاشنه هایش را کمی محکم می گذاشت، انگار خیلی با پای برهنه راه نرفته، پاشنه ها را می گذاشت زمین و سنگینی را به طرف پنجه ها می انداخت مثل این که با هر قدم کف زمین را امتحان می کند.

آدم هیچ وقت سر در نمی آورد ذهن دختر ها چه جور کار می کند (واقعا" فکر می کنید آن تو ذهن هم هست یا فقط یک کم وزوز مثل زنبور توی ظرف شیشه ای ست؟) ولی به نظر می رسید این یکی با دوتای دیگر درباره ی آمدن به این جا حرف زده و حالا هم دارد به آن ها نشان می دهد که چه جوری باید راه بروند، آهسته بروید و خودتان را صاف نگه دارید.

یک مایوی صورتی چرک – نمی دانم شاید هم بژ – پوشیده بود که همه جایش گره های کوچک داشت، چیزی که چشمم را گرفت رکاب های افتاده اش بود. از شانه هاش حلقه شده و شل دور بازوهای باحالش افتاده بود و گمان می کنم به خاطر همین مایواش یک کم روی تنش سر خورده بود و برای همین هم دور تا دور بالا تنه ی مایواش یک رد سفید درخشان بود که اگر نبود آدم خیال می کرد امکان ندارد چیزی سفیدتر از آن شانه ها هم وجود داشته باشد. با آن رکاب هایی که پایین انداخته بود، دیگر بین بالا تنه ی مایو و سرش چیزی نبود غیر از خودش، این سطح تمیز و لخت بالای قفسه سینه تا استخوان شانه مثل ورقه فلزی دندانه داری بود که زیر نور قد افراشته باشد. منظورم این است که از خوشگل هم خوشگل تر بود.

موهای تقریبا" بلوطی داشت که نمک دریا و نور خورشید رنگش را برده بود، گوجه شان کرده بود بالا که شل شده بود و یک جور حالت جدی به قیافه اش داده بود. بیایی توی فروشگاه "ای اند پی" با رکاب هایی افتاده، به نظرم تنها قیافه ای که می توانی بگیری همین است. سرش را خیلی بالا گرفته بود، گردنش از وسط آن شانه های سفید زده بود بیرون، انگار یک جوری کش آمده باشد، ولی من اهمیتی نمی دادم. هر چه گردنش درازتر حضورش بیشتر.

باید از گوشه ی چشمش من و از بالای شانه هایم تماشا کردن استوکیزی را در ردیف اول حس کرده باشد، ولی به روی خودش نیاورد. ملکه این چیزها را به روی خودش نمی آورد چشم هایش همین طور توی رف ها می چرخید، مکث می کرد و آن قدر آهسته می چرخید که شکمم زیر پیش بند مالش می رفت، و آن دو تای دیگر که باهاشان پچ پچ می کرد، که برای راحتی جلوش توی هم چپیده بودند، هر سه رفتند طرف راهروی غذای سگ و گربه، کورن فلکس، ماکارونی، برنج، کشمش، ادویه، مرباها، اسپاگتی، نوشابه، بیسکویت و بیسکویت شور. از ردیف سوم صندوق ها من مستقیم این راهرو را تا پیشخان گوشت می بینم، و تمام مسیر آن ها را نگاه کردم. آن چاقالوهه ی آفتاب سوخته چند بسته بیسکویت را دست دست کرد ولی فکر هایش را که کرد بیسکویت ها را سر جایش گذاشت. مشتری ها گله وار چرخ های شان را در راهرو هل می دادند – دخترها بر خلاف مسیر معمولی می رفتند (نه این که ما علامت یک طرفه یا از این چیزها داشته باشیم) – خیلی خنده دار بود. مشتری ها را می دیدید که شانه های سفید ملکه یک هو جلوشان سبز می شود، مثل این که از جا بپراندشان یا هقی سکسکه کنند، ولی چشم شان را تند به سمت چرخ دستی شان درویش می کردند و دوباره هل می دادند. شرط می بندم اگر یک دینامیت هم در "ای اند پی" منفجر کنند، باز هم مردم می روند سراغ آرد جو و از توی لیست شان تیک می زنند و زیر لب غرغر می کنند "خب ببینم، یک چیز دیگر هم بود که با "ر" شروع می شد، رشته فرنگی؟ نه آها، آره رب!" یا هر چیز دیگری که بابتش غرغر می کنند. ولی این یکی، شکی نیست که قلقلک شان داد، چند تا خانم خانه دار زحمت کش بیگودی به سر حتی بعد از این که با چرخ هایشان گذشتند، نگاهی به دور و بر انداختند ببینند واقعا"درست دیده اند.

می دانید، یک دختر با مایو توی ساحل زیر نور خیره کننده ای که هیچ کس به هیچ کس به هر حال زیاد نگاه نمی کند یک چیزه، و خرامیدن همان دختر با پای برهنه روی کفپوش مکالئوم چهار خانه سبز و کرم در هوای ملس تلنبار شده زیر نور فلورسنت فروشگاه یک چیز دیگر است.

استوکیزی از بغل من گفت: "وای باباجون دارم غش می کنم." گفتم : "جان دل، من رو محکم بگیر."

استوکیزی ازدواج کرده، دو تا بچه دارد که تا آن موقع کلی روی دستش گذاشته بودند، ولی کل تفاوتش همین است. بیست و دو ساله است و من همین آوریل نوزده سالم شد. این مرد متاهل مسوول که بالاخره صدایش سر جایش می آید، می پرسد: "می شه؟" یادم رفت بگویم استوکیزی خیال می کند در یک روز زیبای بهاری به ریاست می رسد. شاید در سال 1990 که اسمش شرکت چای اسکندر کبیر و پتروشکی یا یک همچه چیزی شد.

منظورش این بود که شهر ما پنج مایل با ساحل فاصله دارد، با اردوگاه بزرگ تابستانی پوینت، ولی ما درست وسط شهر هستیم، و زن ها معمولا" قبل از این که از ماشین پیاده شوند و توی خیابان بیایند یک بلوزی، شلوار کوتاهی، چیزی می پوشند. در هر حال این زن ها معمولا" شش تا بچه دارند و رگ های واریس پاهایشان بیرون زده و برای هیچ کس از جمله خودشان هم اصلا" اهمیتی ندارد. همان طور که گفتم، ما درست وسط شهر هستیم و اگر دم در ورودی ما بایستید، دو بانک و کلیسای محل و مغازه روزنامه فروشی و سه دفتر معاملات ملکی و بیست و هفت لودر ول شده می بینید که خیابان اصلی را کنده اند، چون دوباره لوله فاضلاب ترکیده، ما که توی دماغه نیستیم، ما در شمال بوستن هستیم و آدم هایی در این شهر زندگی می کنند که بیست سال است رنگ اقیانوس را ندیده اند.

دختر ها به پیشخان قصابی رسیده بودند و داشتند از مک ماهون یک چیزی می پرسیدند. او با انگشت نشان داد، دخترها اشاره کردند و پشت هرمی از هلوی پرورده ی رژیمی که روی هم کوت شده بود، از چشم ما دور شدند. ما ماندیم و مک ماهون پیر که لب هایش را به هم می مالید و نگاهش دنبال دخترها راه کشیده بود و بند بندشان را سبک سنگین می کرد. طفلکی دخترها، دیگر دلم داشت برای شان می سوخت، تقصیر خودشان نبود.

حالا می رسیم به قسمت غم انگیز داستان، که خانواده ی من دست کم می گویند غم انگیز است، ولی من شخصا" این طور فکر نمی کنم. فروشگاه نسبتا" خلوت بود، دیگر داشت بعد از ظهر پنج شنبه شروع می شد و ما خیلی کاری نداشتیم غیر از این که روی صندوق ها ی مان لم بدهیم و منتظر شویم تا دخترها دوباره پیدایشان شود. تمام فروشگاه مثل ماشین ساچمه بازی پین بال شده بود و من نمی دانستم دختر ها از کدام راهرو بیرون می آیند. بعد از مدتی از راهرو آخری بیرون آمدند. از اطراف لامپ ها، صفحه های تخفیف دار موسیقی شش کارائیبی با ترانه های تونی مارتین یا یک همچین آشغالی که با خودت می گی حیف مومی که خرج این صفحه ها شده، آب نبات های شش تایی، اسباب بازی های پلاستیکی توی لفافی که بچه ها تا نگاهش می کردند زَوارش در می رفت، همانطور که می آمدند، ملکه خانم همچنان هدایت شان می کرد و یک شیشه ی خاکستری کوچک هم دستش بود. از ردیف سه تا هفت صندوق ها بدون متصدی بود، می دیدمشان که بین من و استوکی مردد مانده اند، ولی استوکیزی با آن شانس همیشگی اش توجه یک بابا پیره ای را جلب کرد که شلوار گل و گشاد خاکستری پوشیده و یک دفعه با چهار قوطی گنده ی آب آناناس سر و کله اش پیدا شد (من گهگاهی از خودم پرسیده ام این بی سر و پاها با این همه آب آناناس چکار می کنند.) این شد که دختر ها به طرف من آمدند. ملکه شیشه را گذاشت پایین و من با انگشت های یخ زده برش داشتم. کنسرو شاه ماهی با خامه ترش خالص 49 سنت. حالا دیگر دست هاش خالی ست، نه حلقه ای، نه دست بندی، لخت، به همان شکل که خدا آفرید، نفهمیدم پس پول از کجا می آید. هنوز همان طور که جدی خودش را گرفته بود، یک اسکناس یک دلاری تا شده از توی گودی بالاتنه ی بیکینی صورتی گره دارش در آورد. شیشه داشت توی دستم سنگین می شد. واقعا" فکر کردم خیلی ماهه.

بعد دیگر شانس همه برگشت. لنگل از چک و چانه زنی با کامیونی بار کلم از پارکینگ بیرون می آید و دارد دوان دوان به طرف در با علامت مدیر می رود که پشت آن تمام روز قایم شده بود که چشمش به دخترها می افتد. لنگل خیلی کسل کننده است، معلم مدرسه ی یکشنبه ها و از این جور چیزها ست، ولی خیلی حال گیره. می آد جلو و می می گه: "دخترها، این جا که لب دریا نیست."

ملکه ی ناز سرخ می شود، گرچه شاید یک ذره آفتاب سوختگی باشد که حالا که آن قدر نزدیک بود تازه متوجه شده بودم. "مادرم از من خواسته یک شیشه خوراک کنسرو ماهی بخرم." صداش یک جوری من را تکان داد، همان طوری که صداها آدم را تکان می دهند، وقتی یک نفر را اول می بینید بعد صدایش می آید، خیلی بی حال و آرام ولی در عین حال آن طور که "خوراک" و "خرید" را می کشید، یک جورهایی مایه دار. یک هو تحت تاثیر صدایش سر خوردم توی اتاق نشیمن خانه شان. پدرش و مردان دیگر باکت های شکری و پاپیون  دور و بر ایستاده بودند و زن ها صندل به پا لقمه های کنسرو ماهی را با خلال دندان از توی یک دیس بزرگ بر می داشتند، همگی یک نوشیدنی رنگ آب توی دستشان بود که زیتون و یک شاخه ی کوچک نعناع توش داشت. وقتی کسی به دیدن پدر و مادرم می آید، لیموناد و اگر خیلی بخواهند به مهمان ها حال بدهند، آبجوی ارزان قیمت شلیتز را توی لیوان های پایه بلند با عکس برگردان کارتونی که رویش نوشته: "همیشه از این خواهند نوشید" تعارف می کنند.

لنگل گفت: "به آن کاری ندارم، ولی این جا کنار دریا نیست." تکرار کردنش به نظرم مسخره آمد. انگار که همین حالا به ذهنش رسیده و تا حالا فکر می کرده که "ای اند پی" یک تپه غول پیکراست و او هم رئیس نجات غریق ها. از لبخندم خوشش نیامد، گفتم که حال گیره ولی با آن نگاه غم انگیز خیره ی مدیر مدرسه ی یکشنبه ها، حواسش را به دختر ها داد.

سرخی گونه ی ملکه خانم دیگر به خاطر آفتاب سوختگی نیست، و چاقالو هه ی پیچازی که من از پشت بیشتر ازش خوشم آمده بود – واقعا" که چه کفل نازی – شروع کرد که : "ما خرید نمی کردیم. فقط برای خرید یک چیز آمدیم تو."

لنگل بهش گفت:"فرقی نمی کند." و من از چشم هایش فهمیدم که تا حالا ملتفت نشده بود که دختره مایوی دو تکه پوشیده. "ما از شما می خواهیم وقتی این جا می آیید آبرومند لباس بپوشید.

ملکه خانم یک دفعه گفت: "ما آبرومندیم." حالا که داشت یادش می آمد چه جایگاهی دارد، جایگاهی که از آن جا آدم هایی که "ای اند پی" را می گردانند به نظر گند می آیند، لب پایینی اش را تا حد زخمی شدن گاز گرفت. مارک کنسرو توی چشم های آبی آبی اش برق زد.

"دخترها نمی خواهم با شما جر و بحث کنم، بعد از این با شانه های پوشیده به این جا بیایید. این سیاست ماست." برگشت. این سیاست شماست. سیاست چیزیه که رییس ها می خواهند. بقیه دلشان بی خیالی جوانانه می خواهد.

تمام این مدت مشتری ها با چرخ هایشان خودی نشان می دادند ولی، می دانید که، گوسفندها با دیدن این صحنه همه جلو استوکیزی دُم گرفته بودند. استوکیزی لبه های پاکت خرید را تکان می داد تا باز شود، آن قدر آرام که انگار می خواهد هلو پوست بکند، نمی خواست یک کلمه را هم نشنیده بگذارد. توی آن سکوت احساس می کردم که همه دارند عصبی می شوند. بیشتر از همه لنگل که از من پرسید: "سامی، این خرید را زده ای؟" من فکر کردم و گفتم: "نه" ولی به این جواب نبود که فکر می کردم. رفتم سراغ دکمه ها، 4، 9، خواربار، جمع کل – پیچیده تر از آن است که فکر می کنید، و بعد از این که همه را زدید یک ترانه کوچولو می سازد که آدم کلمات را هم می شنود، ترانه ی صندوق من این است: "سلام، (بینگ) اونجا، شما،  (دلینگ) پی-پول (فرت)" فرت صدای کشوست که بیرون می پرد. من تای اسکناسی را که از میان  دو تا از نرم ترین بستنی های قلنبه ی وانیلی که تا بحال دیده ام، بیرون آمده، تا جایی که تصورش را بکنید با ملایمت هر چه تمامتر باز می کنم و پنجاه و یک سنت کف دست باریک و صورتی اش می گذارم و ماهی ها را توی پاکت جا می دهم و سر پاکت را تا می کنم و بهش تحویل می دهم. تمام این مدت هم در حال فکر کردن.

دخترهاعجله دارند بروند و قابل فهمه، بنابراین با سرعتی که آن ها بشنوند به لنگل می گویم: " من می رم." به این امید که بایستند و من را تماشا کنند، قهرمان غیر منتظره شان را. دخترها همان طور راهشان را کشیدند به طرف چشم الکتریکی، در پرواز کنان باز شد و آن ها طول پارکینگ را خرامان به طرف ماشین شان رفتند، ملکه و پیچازی و

دراز دیلاق (حالا اگر بگیریم نارس، بد چیزی هم نبود)، من را با لنگل و چین ابرویش تنها گذاشتند.

"چیزی گفتی سامی؟"

"گفتم می رم."

"فکر کنم همین رو گفتی."

"نباید ناراحتشون  می کردی."

"اون ها ما رو ناراحت کردند."

من شروع کردم یک چیزی بگویم که شد "فیدل – دی – دو" که حرف مادر بزرگم است و می دانم از گفتنش خوشحال می شد.

لنگل گفت: "فکر نمی کنم حالیت باشه چی می گی."

گفتم: "تو حالیت نیست، من حالیمه." پاپیون گره ی پشت پیش بندم را کشیدم و شروع به در آوردن از شانه هایم کردم. دو تا مشتری که به طرف صندوق ردیف من می آمدند مثل خوک های ترسیده تو ریف سلاخ خونه به هم می خوردند.

 لنگل آه کشید و کم کم به نظر خیلی صبور و پیر و خاکستری آمد. سال هاست که با پدر و مادرم دوست است. به من می گوید: "سامی نمی خواهی که این بلا رو سر پدر و مادرت بیاری." درست است. نمی خواهم. ولی به نظرم وقتی آدم یک ژستی می گیرد، صورت خوشی ندارد که تا آخرش نرود. پیش بندم را تا می کنم، روی جیبش با بخیه نوشته "سامی"، روی صندوق می گذارم و کراوات پاپیونی را روی آن می اندازم. پاپیون مال آن هاست، اگر اصلأ براتون سوال بوده. لنگل می گوید: "این کارت تا آخر عمر یادت نمی ره." من هم می دانم که راست می گوید. ولی یاد آوردن این که چه جوری صورت آن دختر خوشگل را سرخ کرد، درونم را له و لورده می کند. زدم روی دکمه ی "فروش نداریم" و دستگاه وروری کرد "پی- پول" و کشو پرید بیرون. حسن اش این بود که این واقعه در تابستان اتفاق می افتاد و می توانستم بی دردسر بیرون بروم، لازم نبود افتان و خیزان بروم کاپشن و چکمه هایم را بردارم، همین طور خوش خوشک با پیرهن سفیدی که مادرم شب قبل اتو کرده بود رفتم توی دید چشم الکتریکی و در سنگین باز شد و بیرون نور خورشید بی توجه روی آسفالت می تابید.

دنبال دخترهایم گشتم، ولی آن ها رفته بودند. هیچ کس نبود، جز چند زن جوان خانه دار که به خاطر آب نباتی که برای بچه هاشان از دستگاه فالکن رنگ آبی مرده ی دم در نخریده بودند، همراه با آن ها جیغ می زدند. برگشتم از ویترین بزرگ نگاه کردم، از پشت کیسه های خاک کود خزه و میز و صندلی آلومینیومی باغ که توی پیاده رو تلنبار شده بود می توانستم لنگل را سر جای خودم در محل صندوق دارها ببینم که به کار گوسفندها می رسید. صورتش کبود و پشتش انگار که تیر آهن قورت داده باشد سیخکی بود وقتی حس کردم از این به بعد دنیا چقدر برام سخت می شود دلم هری ریخت.