عزيز معتضدى
در پـــــارک
مدت زيادى نيست كه منتظرش هستم. هوا خوب است ولى گاه و بىگاه تودههاى پنبه مانند ابر مثل ملافهاى سفيد، پرچين و بيكران دور پيكر گرد و خندان خورشيد مىپيچد و سايهروشنهاى قشنگى بر چمن گستردهى اين فضاى سبز مىاندازد. مىبينيد كه خيلى خيالپرداز شدهام. اين هم از بىكسى و تنهايى است. در واقع اين اتفاق از وقتى افتاد كه همسر قبلىام عمرش را به شما داد. از آن موقع غمگين و بدخلق و بهانهجو و تنبل و خيالاتى شدم. حالا مدتى ست كه حالم بهتر است. همسر تازهام جوان و شاداب و زيباتر از زن بيچارهى متوفايم است. شايد به همين دليل است كه به قدر او مرا دوست ندارد. بله اين حقيقت دارد. خودش اين طور فكر نمىكند ولى من اين طور فكر مىكنم. همين الان هم مرا گذاشته و با دوستانش براى گردش و تفريح رفته است. شايد تا نيم ساعت ديگر برگردد. شايد هم يك ساعت. از وقتى با هم آشنا شديم تا به حال بيشتر از اين دور از هم نبودهايم. البته هميشه از من مىخواهد همراهش بروم، ولى من حوصله ندارم. اين روزها زياد حوصلهى جمع را ندارم. بيشتر دلم مىخواهد با او تنها باشم. شايد همين تمايل زياد ميل او را به معاشرت با ديگران بيشتر می کند. يك بار به من گفت غرغرو! و اين تازه يك هفته بعد از ماه عسل مان بود. نزديك بود دلخور شوم. اما تصميم گرفتم دلخور نشوم. بىجهت داشتم دلخور مىشدم و از دستش لجم مىگرفت. زدم زير آواز. بىآن كه حرفى بزند از من دور شد. فهميدم هميشه هم حال و حوصلهى ترانههاى عاشقانه را ندارد. همسر سابقم از صداى من خيلى تعريف مىكرد، ولى خوب هر کس سليقهی خودش دارد. گفتم ببين باز دارى دلخور مىشوى. اصلا بهتر است به اين حرفها فكر نكنيم. قبلا ساعتهاى فراغت كمترى داشتم. حالا از زور بيكارى در اين هوای خوش نشستهام و دارم به اين سارق بىشرم نگاه مىكنم. شايد بهتر بود با بچهها براى گردش به ساحل مىرفتم. ولى خب، كه چى؟ خودم نخواستم. همين دو هفتهى پيش بود كه در آن گوشهى خلوت شاعرانه شاهد آن تجاوز وحشيانه بودم. دخترك لابد طبع شعرش گل كرده بود كه براى گردش راه آن محل خطرناك را در پيش گرفت . تقصير خودش بود. وقتى كه من رسيدم يارو او را به پشت روى كاپوت ماشين انداخته بود. چاقو را زير گلوى دختر بيچاره گذاشت و به او تجاوز كرد. بعد هم دختر را به گوشهاى انداخت، سوار ماشين شد و رفت. شما هر چه مىخواهيد بگوييد ولى به نظر من تقصير خود دختره بود. نبايد تنهايى به آن جاى خلوت مىرفت. هيچ آدم عاقلى اين كار را نمىكند. من كه فكر مىكنم طرف عقلش پارهسنگ برمىداشت. يا همين يكى كه الان زل زده و با كمال وقاحت دارد توى چشم پليس نگاه مىكند. خودم شاهد بودم كه پريروز وارد خواربارفروشى آن طرف پارك شد و جلو چشم مشترىهاى وحشتزدهى مغازه اسلحه اش را به طرف فروشنده ی بيچاره، دخلش را زد و پا به فرار گذاشت. مطمئن هستم كه خودش بود. وقتى كه آمد و زير همين درخت جوراب سياهش را از سرش بيرون كشيد ديدمش. لابد مىگوييد چرا پليس را خبر نكردى، يا همين الان به اين آقاى پليسى كه از آن روز تا به حال اين دور و برها پيدايش شده چيزى نمىگويى؟ خب به من چه! اصلا كدام يك از شما حوصلهى وارد شدن در يك چنين دردسرهايى را داريد؟ همهمان در وهلهى اول به فكر پر كردن شكممان هستيم. دروغ مىگويم؟ آيا كسى از شما خواسته كه دنيا را اصلاح كنید؟
دلم براى مادره مىسوزد. ببينيد چطور كودكان معصومش را در اطراف يك سارق خطرناک توى چمن رها كرده كه مثلاً بازى كنند. آقاى پليس خوشبرخورد و با محبت خوش و بشى با آنها مىكند و مىرود. رفيق سارق ما هم به پليس و به دخترها لبخند مىزند. خواهر كوچكتر روى تاب مىنشيند. خواهر بزرگتر او را تاب مىدهد. آقاى سارق از آقا پليسه هم با ادبتر و با محبتتر است. از روى نيمكت بلند مىشود و به كمك خواهر بزرگتر مىآيد. با دستهاى قوى و نيرومندش خواهر كوچكتر را تاب مىدهد. در برگشت او را با فشــــار بيشتــــرى بـــه هوا مىفرستد. دوباره و دوباره . . . دخترك از ترس و شادى همزمان جيغ مىكشد. مادر سر از كتاب برمىدارد. از پشت عينك دودى او را نگاه مىكند. ترسيده است. كتاب را روى ميز مىگذارد و به طرف بچه مىرود. اما آقاى سارق قيافهى معصوم و دلفريبى به خودش مىگيرد. از حق نگذريم جوان خوشبر و رو و غلطاندازى است. زن لبخند مىزند و گوشهى طناب را مىگيرد. آهنگ تاب خوردن كودك كندتر مىشود. سارق سرى به تكريم فرو مىآورد و با لبخندى دوست داشتنى راهش را مىگيرد و مىرود. زن از بچهها مىخواهد كه براى صرف ناهار به سر ميز بيايند. ساندويچها را از پاكت درمىآورد. بچهها با اشتها شروع به خوردن مىكنند. من هم گرسنهام ولى نمىدانم چقدر ديگر بايد منتظر باشم. ابرها كنار مىروند و آفتاب دلچسب بهارى بر درخت و چمن مىتابد. دلم از عشق او گرم است ولى او هنوز نيامده. شايد حالا حالاها هم نيايد. شايد اصلا نيايد. اگر از حق نگذريم اين بار بيشتر از دفعههاى قبل دير كرده است. من خيالباف و تنبل و كمحوصلهام. اگر بخواهم با واقعبينى قضاوت كنم ناچارم تا حدودى به او حق بدهم. چقدر باريك و بلند و خوشخرام و زيباست. حالا دارد با بچهها در ساحل گردش مىكند. توى سر و كول هم مىزنند و به احمقى مثل من مىخندند. بگذار بخندند. وقتى تصميم گرفتى كه دلخور نشوى ديگر تصميمات را گرفتهاى. نگاه كن اين كودكان ناقلا چطور همديگر را از بالاى سرسره به پايين هل مىدهند؟ وحشىها!
مثل اين كه عصبانى هستم. شايد اين طور باشد، ولى حسود نيستم. اين را همه مىدانند. تازه اگر هم حسود باشم لااقل اين حسن را دارم كه حقهباز و دورو نيستم. اگر مرا دوست ندارد، بهتر است صاف و ساده بگويد. قول مىدهم كه دمم را بگذارم روى كولم، راهم را بگيرم و بروم. از حقه و كلك بدم مىآيد از گول خوردن هم همين طور. فكر مىكنم نبايد با من اين طور رفتار كنند، گناه دارم!
اصلا چرا يواشكى؟ خب بيايد به من بگويد، مىخواهد با كس ديگرى برود؟ خب بيايد به من بگويد. من هم با كس ديگرى مىروم. البته خيلى سخت است و دستكم مىدانم كه به اين سادگى ها هم نيست. يعنى چه؟ مىخواهد با كس ديگرى برود؟ ولى ما اين همه قول و قرار گذاشتيم. تا به حال با همه جور سازش رقصيدهام. گويى كه رقص مرا دوست ندارد و چه به صراحت و چه با كنايه اين را گفته است، ولى به هرحال با هم روزها و شبهاى خوبى داشتهايم. شايد بهتر بود از اول اين را مىگفتم كه خيلى هم از آن خونسردهايى كه او فكر مىكند نيستم! البته شايد اين طور بهتر باشد. نبايد سابقهى بد اخلاقى پيدا كنم. اگر روزى مرا بگذارد و برود ممكن است با چنين سابقهاى تا آخر عمر تنها بمانم. هر چه باشد اين هم بخشى از قانون نانوشتهى طبيعت است. اگر درس طبيعت را درست ياد بگيرى هيچ وقت تنها نمىمانى. بله، هميشه كسانى هستند كه از تنهايى درت بياورند. خب حالا مىپرسى تو كه لالايى بلدى چرا خوابت نمىبرد. تو كه اين همه دم از عشق و رفاقت و سازش مىزنى چرا الان اينجا تنها نشستهاى و از سر بيكارى دارى مادره را نگاه مىكنى و بچهها را كه پشت ميز دراز پارك دارند همبرگرشان را مىخورند . . .؟
خب جوابش ساده است. من كه تنها نيستم. در انتظار عشق تازهام هستم! نه او از آن معمولىهاش نيست. خودتان هم اگر جاى من بوديد تصديق مىكرديد. شايد هم يك دل نه صد دل عاشقش مىشديد، البته گوش شيطان كر! مبادا خيالهايى به سرتان بزند! بهتره همين الان اين را هم بگويم كه من از آن روشنفكرها نيستم. باور كنيد خيلى هم غيرتى و بدتيرم! حالا بگذريم . . .
اصلاً من چه دارم مىگويم؟ چرا نيامد؟ حوصلهام سر رفت. نكند راستى نيايد؟ نه بهتر است فكرش را هم نكنم . . .
نگاه كن دخترها غذايشان را تمام كردند. مىخواهند بروند دنبال بازى ولى مادرشان مانع مىشود.
"بعد از غذا سرسره و تاببازى ممنوع است!"
به نظر مادر مقتدرى مىآيد. بچهها معمولا به اين راحتى قبول نمىكنند ولى اين دو تا استثنايى هستند.
"پس ما چه كار كنيم مامان؟"
اين را خواهر بزرگتر مىپرسد.
"مىتوانيد بنشينيد و مار و پلكان بازى كنيد. من هم مىخواهم كتاب بخوانم و حمام آفتاب بگيرم."
"ولى من مىخواهم تاب بازى كنم."
"همان كه گفتم. بعد از غذا فقط مار و پلكان."
نگفتم؟ چيزى نمانده بود خواهر كوچكه بزند زير گريه. اما خواهر بزرگتر كه به اخلاق مادرش مأنوستر است او را مىگيرد و با هم سر ميز برمىگردند.
مادر از توى ساك پتويى درآورد. آن را روى چمن پهن كرد، كتابش را برداشت، عينك آفتابىاش را پاك كرد و سينهكش آفتاب دراز كشيد. زن زيبا و جوانىست. نمىدانم شوهرش كجاست. به نظر نمىآيد اين نزديكىها باشد. شايد به مسافرت رفته، شايد طلاق گرفته، شايد مرده، به هر حال از روى يك حس كاملا غريزى حدس مىزنم اين نزديكىها نيست.
بچهها دارند مار و پلكان بازى مىكنند. من هم از سر بيكارى و بىحوصلگى دارم چرت مىزنم. اوه، نگاه كن ببين چه كسى دارد مىآيد! به به، روز بهخير! شما كجا اينجا كجا؟ چه عجب ياد فقير بيچارهها كرديد. . .!
"روزب خير، خيلى وقت است منتظرى؟"
"منتظر؟ خانم را باش! من اصلا از اينجا تكان نخوردم."
"خب تقصير من چي ست؟ اگر تو تمايلى به گردش ندارى تاوانش را من بايد بدهم؟"
"تاوان؟ اصلا راجع به چى صحبت مىكنى؟ ناسلامتى ما زن و شوهريم. يك هفته از ماه عسل مان بيشتر نمىگذرد. و آن وقت تو همهاش به فكر گردش دستهجمعى با دوستان خودت هستى؟ اصلاً از خودت مىپرسى اين بدبختِ همسر مرده چه حالى دارد؟«
"خب حالا كه آمدهام. تو هم بهتر است كمتر مرا به ياد زندگى گذشتهات بيندازى. ما در كنار هم خوشبخت ايم. تازه من كه نخواستم تنهايت بگذارم. خودت گفتى تمايل به گردش ندارى. ترجيح مىدهى گوشهاى بنشينى و همهاش غصهى مردهها را بخورى! من چه كار كنم. نمىتوانم در عنفوان جوانى از تفريح و گردش چشم بپوشم. راستى چقدر جايت خالى بود. خيلى تفريح كرديم. دريا كمى متلاطم بود. با اين حال تنى هم به آب زديم. امروز هوا خيلى خوب است، نه؟"
"اى بابا! مرا بگو كه اصلا دارم با كى حرف مىزنم. خودش مىداند كه من اينجا در گوشهى عزلت به انتظار او نشستهام. خانم تشريف بردند گردش با يك مشت گند و كثافت آبتنى هم كردهاند، حالا برگشته و دارد راجع به آب و هوا با من حرف مىزند!"
مثل اينكه صدايم زيادى بالا گرفته بود چون طفلکی نگاه غضبناكى كرد و به حال قهر راهش را كشيد رفت. من هم به دنبالش راه افتادم.
"مىبينى! جوابی ندارى بدى و حالا هم مىخواهى قهر كنى!؟"
برگشت و رودرروى من ايستاد.
"خيلى دارى تند مىرى! اصلا چه شده كه به همين زودى دست و پايت را اين طور توى زندگى من دراز كردهاى و راه و بي راه امر و نهى مىكنى!"
"امر و نهى؟ من كى امر و نهی كردم. من فقط اعتراض دارم."
"واقعاً خجالتآور است، نگاه كن، همه به ما زل زدهاند . . . "
حق با او بود. راستى هم همه داشتند به ما نگاه مىكردند. مادر، بچهها، و يكى دو عابرى كه پيدايشان شده بود. ساكت شدم. به همهشان پشت كردم. وقتى كه برگشتم مادره داشت كتابش را مىخواند. بچهها هم مشغول ادامهى بازى بودند. اما عابرها سمجتر بودند. چند لحظهى ديگر ايستادند و بروبر ما را نگاه كردند. بالاخره از رو رفتند و شرشان را از سرمان كندند. نزديك بود دوباره عصبانى شوم ولى جلو خودم را گرفتم.
"خب داشتيد، مىفرموديد! پس بنده دست و پايم را در زندگى شما دراز كردهام و شما هم از اول تمايلى به بنده نداشتيد! اگر اين طور است بفرماييد اصلا ما داريم دربارهى چى صحبت مىكنيم؟ بهتر نيست به همه چيز پايان بدهيم؟"
با تعجب نگاهم كرد. مثل اين كه انتظار اين ضربه را نداشت.
"پايان بدهيم؟ به چى پايان بدهيم؟"
"به همين رابطهى نيمبند ظاهراً عاشقانهاى كه نه به دار است نه به بار!"
"به همين سادگى؟ به همين زودى؟ پس آن حرفها همهاش باد هوا بود؟ همين ديروز بود كه مىگفتى برايم مىميرى؟"
"خب كه چه؟ ظاهراً تو به عشق من احتياج ندارى."
"از كجا مىدانى كه احتياج ندارم؟"
"از اين جا كه بود و نبود من برايت علىالسويه است."
"كى اين حرف را زد؟"
"كسى اين حرف را نزد. من خودم فهميدم!"
"خودت فهميدى؟ تو با اين هوش ات چرا خرگوش نشدى؟"
"خب ديگر! خداوند هر كدام از مخلوقاتش را يك جورى آفريده. من هم دست بر قضا اين جورى درست شدهام!"
چيزى نمانده بود بغضم بتركد و بزنم زير گريه. اما غرورم اجازه نمىداد، حالت قهر به خودم گرفته بودم و مىخواستم تا آخر اين راه را بروم، ولى به هر حال مردد بودم. دلم براى يك بوسه لك زده بود. شايد صدايم هم مىلرزيد، چون او نگاهى به سر و پايم انداخت و زير خنده زد.
"نگاه كن چه المشنگهاى راه انداخته. همهاش براى اين كه من نيم ساعت با دوستانى كه بهشان اعتماد دارد براى هواخورى رفتهام و برگشتهام."
"من توی اين دنيا به هيچ كس اعتماد ندارم!"
"اعتماد ندارى، براى اينكه حسودى! بله اين را فهميدهام. در همين مدت كوتاه، و خيلى هم متاسفم."
"هر طور مىخواهى راجع به من فكر كن!"
"حسود و تنبل! درست مىگويم؟ يك بار نشد مطابق ميل من رفتار كنى. اصلاً محبت سرت نمىشود، حتى همت دوست داشتن را هم ندارى؟"
ديگر واقعا داشت زيادهروى مىكرد، چارهاى نداشتم جز اين كه از خودم دفاع كنم.
"اگر دوستت نداشتم اين همه نازت را نمىكشيدم."
"خب اين را تا حدودى قبول دارم. البته در ناز كشيدن تنبل نيستى، شكر خدا هيچوقت هم بىمزد و منت ناز نكشيدهاى؟"
"منظورت چي ست؟"
"اگر منظورت اين است كه از عشقبازى خوشم مىآيد، خب انكار نمىكنم اما كجاى اين كار خلاف طبيعت است؟"
"كى از طبيعت صحبت كرد؟ من دارم از رابطهى زناشويى خودمان حرف مىزنم."
"خب من هم دارم راجع به همان صحبت مىكنم. آيا من تا به حال تقاضاى خلافى از تو داشتهام؟"
"من نگفتم تقاضاى خلافى داشتهاى. فقط مىگويم كمى زيادهروى مىكنى!"
ديگر واقعاً كفرم را درآورده بود. نمىدانستم چه بگويم. در همين مدت كوتاه، به همين زودى پى به نقطه ضعف ام برده بود. داشتم مثل مار به خودم مىپيچيدم كه غش غش خنده را سر داد.
"از كى تا حالا اين قدر خوشخنده شدهاى!"
"اين را از مادرم به ارث بردهام! پدرم هم هيچ شباهتى به تو نداشت. خوشخنده نبود، ولى اين قدر هم بداخلاق نبود!"
باز هم خنديد. خنديد و خنديد و خنديد. ديگر چيزى نمانده بود كه من در آن حال خشم و ياس بزنم زير خنده. اما اين كار را نكردم. فكرى شيطانى از مخيلهام گذشت.
"بهتر است ديگر به اين بحث خاتمه بدهيم. حالا كه اين قدر دير كردهاى ديگر از اين حرفها نزن."
"از كدام حرفها؟"
"همين سرزنشها و نكوهشها"
"تو سرزنش و نكوهش نكن، من هم نمىكنم."
"بسيار خوب، مرا ببخش. راستش اين انتظار خيلى كلافهام كرد. اگر هم مىبينى حوصلهى معاشرت ندارم دليل واقعىاش اين است كه مىخواهم تمام اوقات با تو باشم."
"خب باش! كى حرفى زد؟"
"راست مىگويى؟ آه عشق من! بيا به هم عشق بورزیم!"
"عشقبورزیم؟ منظورت چی ست؟"
"خودت می دانی."
"کجا؟"
"همين جا!"
"اى بابا، واقعاً كه عقل ات پارهسنگ برمىدارد!"
"ببين دوباره شروع نكن، دارم واقعا دلخور مىشم."
"خب به جهنم، آن قدر دلخور شو تا بميرى! اصلا مىفهمى چه مىگويى..؟ اين جا؟ جلو اين همه آدم . . . اين چه تقاضاى احمقانهاى است؟ خجالت نمىكشى؟"
"خجالت بكشم، براى چه؟ مگر دزدى كردهام؟ مگر آدم كشتهام؟ مگر به زور به كسى تجاوز كردهام؟ تو به اين ها مىگويى آدم! براى چى؟ براى این كه هر چه وحشىگرى و جنايت و خشونت است روز روشن مىكنند، فقط براى عشقبازى به پشت و پسله مىروند. اگر اين طور است من به حماقت خودم افتخار مىكنم."
جوابى نداشت بدهد. دو عابر تازه از راه رسيدند. نگاه مشكوكى به ما كردند، ولى خوشبختانه چيزى از حرفهاى ما دستگيرشان نشد و زود رفتند، اين بود كه . . .
مىخواهيد از حرف من خوش تان بيايد، مىخواهيد خوش تان نيايد، باور كنيد بعضى از اين بچهها از آدمبزرگها هم بدجنسترند! دخترها را مىگويم. زل زده بودند داشتند ما را مىپاييدند و ما متوجه نبوديم. خواهر بزرگه یک دفعه جيغزنان به طرف ما حمله كرد. اول فكر كرديم، مارى، زنبورى چيزى او را گزيده؛ ولى هيچ كدام اين ها نبود. داشت يك راست مىآمد طرف مان. يك لحظه خطر را با تمام وجودم احساس كردم. مسألهى ترس جان نيست، باور كنيد. چه چيزى بهتر از مردن به خاطر عشق؟ اما قبول كنيد كه له شدن در زير دست و پاى يك دختربچهى لوس لجباز افتخارى ندارد. من و دلدارم پا به فرار گذاشتيم. ولى او دستبردار نبود. مثل اجل معلق روى سرمان خراب شد و از هر طرف رفتیم دنبال مان كرد. ما هم سراسيمه پر زديم و رفتیم روى اولين شاخهى دور درخت نشستيم.البته گفتم كه مسألهى ترس و اعتراض و اين جور حرفها نيست. اصلا نمىدانم مسأله سر چي ست، ولی ما داد و قال کردیم. هر چه هست ما به داد و قال خودمان عادت داریم. شما هم لطفأ نپرسید چرا پرنده ها در این پارک داد و قال می کنند.
مارس 1997