پرونده هاول- ادب فرهنگی

میلان کوندرا

کاندید باید نابود می شد*

ترجمه: شهره شعشعانی



1

با شکست بهار پراگ در 1968، ابر قدرتی توانست همسایه ی کوچک خود را از آخرین نشانه های حاکمیت محروم کند ودر زمانی کوتاه او را به اهداف استراتژیک خود نزدیک تر سازد. یکی از این اهداف سلطه فرهنگی بلوک خود است. صحبت تنها به زیر خدمت کشیدن سیاسی نیست – سیاست تنها یک بخش از فرهنگ است. در چکسلواکی، این تمامی فرهنگ است که به  گسترده ترین مفهوم کلمه در خطر است: شیوه زندگی، آداب و رسوم، سنتهای هنری، سلیقه، حافظه ی جمعی و اخلاق روزمره. در یوگسلاوی هم یک سیستم کمونیستی وجود دارد. اما تا آن حد که یک نظامی کمونیستی خارجاز سپهر روسی ست، زندگی روزمره یک یوگسلاو بیشتر شبیه به یک فرانسوی ست تا یک شهروند روس. این روزها به مبالغه در اهمیت سیستم سیاسی عادت کرده ایم ( بخشی از میراث مبتذل مارکسیسم که به طور غریبی هم از سوی چپ ها و هم از سوی راستها پذیرفته شده)، و درک آنچه که فرهنگ است از دست داده ایم.

به عبارت دیگر، از زمان کودتای 1948 طرفدار شوروی در چکسلواکی شرایط می تواند به منزله ی تضاد میان سیستم سیاسی وارداتی و کل فرهنگ یک کشور تعبیر شود. با گذشت سال ها (و با شتاب گیری رو به ازدیاد در دهه ی 1960 ) فرهنگ بومی تلاش کرد سیستم را با خود سازگار کند، به آن قالبی بدهد و به شکلی ساده تقلیلش دهد تا جوهر خود را به سیستم بیرونی تحمیل کند. اگر از جنبه تاریخی بررسی کنیم، اینها همه می تواند به عنوان تضاد میان تمدن غرب و تمدن روسی در نظر گرفته شود، تمدنی که در تغییر شکل کمونیستی اش، قدرتمند تراز همیشه است و تلاش می کند مرزهای خود را بیشتر و بیشتر به سوی غرب گسترش دهد. از این دیدگاه روند آزادسازی دهه ی 1960 به صورت کوششی برای "غربی " کردن سوسیالیسم و اشغال روس ها ظاهر می شود که با قاطعیت در صدد "استعمار فرهنگی" یک کشور غربی هستند.

بنابراین فاجعه ای که در پراگ اتفاق می افتد از جنس محلی نیست (مثل خانواده ای روسی که در منزل جدال می کنند) بلکه با تمرکزی شدید  سرنوشت اروپایی را بازتاب می دهد. اکنون این نمایشِ تراژدیِ بزرگ توهمات اروپایی  و راه های اشتباه است که در پراگ به صحنه رفته است؛ امکان ویرانی اروپا در پراگ است که پیش بینی می شود. به همین دلیل آن که کمتر از همه چک به نظر می رسد، از هر فرانسوی یا دانمارکی سرسختانه تر اروپایی ست. او هر روز ، با چشمان خود، شاهد "مرگ اروپا" ست و ناچار است هر روز از "اروپا ی درون" خود دفاع کند. همبستگی اخلاقی و فرهنگی کشورهای غربی از نظر او یک ضرورت ساده و فوری ست. هنگامی که مشاهده می کند اروپا به خاطر " عقده گناه" فلج شده، هنگامی که می بیند صدایش ضعیف می شود، احساس می کند حکم مرگش دوباره امضا شده و این بار برای همیشه.

II

در همین دهه ی برجسته ی1960 بود که واسلاو هاول فعالیت خود را در صحنه عمومی آغاز کرد، هنگامی که جامعه چک با شور و اشتیاق بر سیستم وارداتی غلبه می کرد و آن را تغییر شکل می داد. او در یک تئاتر کوچک پراگ "نازابرادلی"(1) کار می کرد، که آن زمان تبدیل به یکی از نمادهای فضای شاد و مرکزهنر پیشرو آن دوره شده بود. ابتدا با همکاری "ایوان ویسکسیل" (2)  (نویسنده بی نظیر داستانهای کوتاه ابسورد (3)) و سپس به تنهایی دو نمایشنامه نوشت که بدون آن ها دهه 1960 در بوهمیا قابل تصور نیست: "گاردن پارتی" (4) و" گزارش اداری" (5).

این دو نمایشنامه به روشنی از تئاتر ابسورد الهام گرفته اند که با اوژن یونسکو آغاز شد. در این زمینه میل دارم به نکته ای که چندان در فرانسه شناخته شده نیست اشاره کنم: هیچ نویسنده ی معاصر خارجی در آن دوره برای ما به اندازه یونسکو درک درستی از رهایی نداشت. هنر غالب زیرعنوان آموزشی، اخلاقی یا سیاسی  ما را خفه کرده بود. "آوازه خوان طاس" (6)  ،"صندلی ها" (7) ، "آینده در تخم مرغها ست" (8)– هر سه ی این نمایشنامه ها با طبیعت ضد ایدئولوژیک رادیکال خود ما را شیفته کردند. این آثار خودمختاری را به هنر باز گرداندند و راه آزادی و خلاقیت را دیگر بار در برابر ما قرار دادند. به همین جهت تصادفی نبود که تئاتر هاول، "نازابرادلی"، از همان ابتدا جهت خود را با تولیدات فراموشی نشدنی از "آوازه خوان طاس" و  "درس" (9) نشان داد.

نمی توان هاول را بدون در نظر گرفتن یونسکو درک کرد هر چند او یک مقلد هنری نیست. نمایشنامه های او آثاری اصیل و تحولی جایگزین ناپذیر در درون آن چیزی ست که "تئاتر آبسورد" نامیده می شود. ضمن این که این آثار در زمان خود از سوی همه با همین مضمون درک شده اند: اگر"ابسوردیتی" (10) یونسکواز اعماق بی منطقی الهام می گیرد، هاول اما مسحور ابسوردیتی منطق است. و اگر تئاتر یونسکو نقد زبان است، رژیم توتالیتر چنان مضحکه ای از زبان ساخته که انتقاد "کلی" هاول از زبان در عین حال تبدیل به ابهام زدایی از روابط "ملموس" جامعه می شود. 

III

ایدئولوژی و نظم حقوقی در رژیم های فاشیستی آشکارا افکار و امیال قدرتمداران را ابراز می کند. ایدئولوژی و نظم حقوقی در رژیم توتالیتر روسی، برعکس، از کیفیتی مبهم برخوردار است. واژه هاهمچنان نفوذی هیپنوتیزم گونه بر چپ های غربی دارند، به طوری که حتی امروزهم آماده اند باور کنند که "ایدئولوژی شوروی قابل قبول است" اما اجرای حاضر آن را "معیوب" کرده و به همین علت تنها لازم است که اجرای آن را "تصحیح" کنیم. آنها درک نمی کنند که تضاد میان آنچه اعلام می شود و آنچه به عمل در می آید یک "اشتباه" نیست که بتواند تصحیح شود بلکه زیربنای توتالیتاریسم روسی ست که بر این تضاد بنا شده و بدون آن قادر به حیات نیست.

انسان غربی همچنان با وقار به جدل در مورد حقانیت یا عدم حقانیت برداشت شوروی از برابری  طبقه اجتماعی ادامه می دهد، در حالی که جامعه شوروی خود هرگز برهیچ نوع برابری بنا نشده است. هنوز در مورد عقیده روسی درباره انترناسیونالیسم بحث می شود هرچند این تنها ویترینی ست که در پس آن یکی از توسعه طلبانه ترین ناسیونالیسم هایی که تا به حال وجود داشته، پنهان شده است. (درست است که این ویترین عملکردی درخشان دارد: نیم قرن پیش، تحت لوای آن، روسی سازی وحشیانه چهل میلیون اوکراینی اتفاق افتاد بی آن که دنیا حتی متوجه شود.) واژگانی ساختگی به طور سیستماتیک بحث را به حیطه ای ساختگی کشاند و عملأ تحلیل واقعیت موجود را ناممکن کرد.

جوهر واقعی نمایشنامه های ابسورد هاول در دهه 1960 دقیقأ "ابهام زدایی ریشه ای" از واژه ها بود. این نمایشنامه ها دنیایی را ترسیم می کند که در آن لغات معنا ندارند، یا معنایشان متفاوت از مفهوم پذیرفته شده شان است، یا باز هم ویترین هایی هستند که در پس شان واقعیت پنهان شده است. پس از 1968، هنگامی که عذرش را از تئاتر خواستند و انتقاد ادبی از زبان برایش ممنوع شد، زندگی خود را به یک ابهام زدایی بی نظیر از زبان بدل کرد: اوسخنگو و یکی از بوجود آورندگان اصلی  "چارتر 77"شد.

با پیروی از نمونه های نمایشنامه های دهه 1960 اش، "چارتر" نماینده یک برنامه ی انقلابی و  گونه ای برنامه ی سیاسی نیست، انتقاد از "بنیان رژیم" و برنامه ای برای "دنیایی بهتر" نیست. چندین صد نفری که "چارتر" را امضا کرده اند تنها به نظم حقوقی معتبر و اصول انسانی که از طرف اولیاء امور رسمأ اعلام شده فراخوان می دهند. آنها خود را درگیر جدل نمی کنند، بلکه می خواهند واژه ها را به معنی اصلی شان برگردانند. از آنجا که  قانون اساسی آزادی بیان را تضمین می کند، آنها در کمال سادگی نتایجش را ترسیم می کنند. از آنجا که در قانون اساسی همه از حق مساوی برای تحصیل برخوردارند، "چارتری ها" شگفتی شان را از کودکانی که والدینشان مورد آزار قرار گرفته اند و خودشان نمی توانند به تحصیل ادامه دهند ابراز می کنند. آنها طوری برخورد می کنند که گویی واژه ها واقعأ همان معنایی را دارد که باید داشته باشد. آنها در پی آن نیستند که نشان دهند ایدئولوژی اولیاء امورچیز بدی ست،  بلکه نگاه منصفانه شان بی وقفه ریاکاری وسیع متولیان را بر ملا می کند.

از این جهت "چارتر" به رغم تواضع و قانون گرایی سرسختانه اش دقیقا بنیان رژیم را مورد حمله قرار می دهد تا جایی که به وضوح از یک ابهام گرایی پر آب و تاب از زبان  پرده بر می دارد که بدون تردید نظیرش در تاریخ بشر دیده نشده است. به همین دلیل "کاندید باید نابود می شد". این است معنای محاکمه ی واسلاو هاول، که در پاییز 1979 به چهار سال و نیم زندان محکوم شد.

این متن به دنبال محاکمه و حکم محکومیت واسلاو هاول در اکتبر 1979 نوشته شده و در فرانسه در "نوول ابزرواتور" به چاپ رسیده است. انتشارات گالیمار همین متن را به عنوان مقدمهبرای کتاب Audience Vernissage Pétitionاثر هاول، پاریس، چاپ 1980 برگزیده است.

(*)  کاندید در عنوان این مقاله هم به معنی خوشبینی ست وهم اشاره به اثر معروف ولتر به همین نام دارد. در داستان تراژدی کمیک ولتر، کاندید جوان نیک نفس ساده دلی ست که در مواجه با پلشتی های جهان بی رحم و آکنده از شرارت و تطبیق آن با تعالیم پانگلوس، معلم فلسفه و اخلاقش در می ماند. پانگلوس در این اثر بدیل داستانی لایبنیتس فیلسوف خوشبین آلمانی ست که معتقد بود ناهنجاریهای جهان در نهایت تابع حکمتی بالغه و بهنجار است.مترجم

 

 Na Zabradli-

Ivan Vyskci - 2

3-Absurd، این واژه که در تئاتر پیشرو قرن بیستم با نام نمایشنامه نویس هایی مثل بکت و یونسکو همراه شده، در متنهای فارسی غالبأ به تئاتر پوچی شناخته می شود که جایگزین دقیقی نیست.  

Garden Party -4

Memorandum -5

 The bald prima donna -6

The Chairs -7

 L'avenir est dans les oeufs -8

 The Lesson -9

 Absurdity -10