ویتولد گومبرویچ

رقاص جناب وکیل کری کوسکی
ترجمه: مهرشید متولی
اشاره: داستان های باکاکایی نام تنها مجموعهء داستان های کوتاه گومبرویچ است که نخستین بار زیر عنوان خاطرات دوران نابالغی شامل هفت داستان
.در سال 1933 در ورشو، و دومین بار در سال 1957 با همین عنوان تازه و پنج داستان افزوده در کراکو منتشر شد
این ترجمه از روی متن انگلیسی کریستوفر ماکوزا به فارسی درآمده و برای رفع موارد ابهام با ترجمهء فرانسهء ژرژ سدیر، مترجم قدیمی آثار
.گومبرویچ مطابقت داده شده است
این سی و چهارمین بار بود كه به دیدن اوپرت شاهزاده خانم کولی* میرفتم و چون دیر شده بود از صف جلو زدم و مستقیم رفتم سراغ بلیت فروش: «خانم عزیز، به من زود مثل همیشه یك بلیت بالکن بدهید. » ناگهان یكی به سردی از پشت یقهام را گرفت – بله، به سردی – از جلو گیشه كنارم كشید و هُلم داد سرجای خودم، یعنی ته صف. قلبم ایستاد، به نفس نفس افتادم -یك دفعه جلو مردم این طور یقهء آدم را بگیرند اسباب سرافكندگی نیست؟- نگاهی به پشت سرم كردم: یك مرد بلند قامت بود، پرطراوت، معطر، با سبیل کوچک خوش ترکیب. در حال صحبت با دو خانم شیك و یک آقا، داشت بلیت هایی را كه تازه خریده بود وارسی میكرد.
همه به من نگاه میكردند و من باید چیزی میگفتم.
با لحنی كه شاید تمسخر آمیز بود یا تهدیدآمیز پرسیدم: «شما این كار را كردید، قربان؟» ولی چون یك دفعه در موضع ضعف قرار گرفته بودم، خیلی با ملایمت گفتم. خم شد طرف من و پرسید، " هان؟" دوباره همان طور خیلی با ملایمت گفتم: «شما این كار را كردید، قربان؟» «بله، من كردم، آنجا، ته صف، نظم! اروپا!» و رو به خانمها کرد و گفت: «باید آموزش بدهیم. آموزش بیامان، وگرنه قوم زولوها میشویم و دیگر نمیشود جلومان را گرفت.»
در مقابل حدود چهل جفت چشم و چهرههای مختلف – قلبم داشت تند تند میزد، صدایم در نمیآمد، دولا دولا خودم را کشیدم طرف در خروجی– در آخرین لحظه ( خدا را شكر برای آن لحظه) – یك چیزی تكانم داد و برگشتم. رفتم توی صف، بلیت خریدم ولی فقط اولین میزان پیش درآمد را ماندم. مثل همیشه روحم را در اجرا غرق نكردم. تمام مدتی که پرنسس کولی قاشقك میزد و میخواند و بالاتنهاش را خم میكرد و نفس نفس میزد، و مردان جوان تر و تمیز با یقههای شق و رق و كلاه سیلندر به ستون یك از زیر بازوی بالا گرفته اش رژه میرفتند، من به پائین، به موهای طلایی روغن زدهء سری كه از دور در ردیفهای اول جایگاه اركستر می درخشید، نگاه میكردم و مرتب میگفتم: «وای – پس این طور!»
بعد از پردهء اول رفتم پایین به نردهء اركستر تكیه دادم و كمی صبر كردم. بعد- ناگهان تعظیم كردم. اعتنایی نکرد. یك تعظیم دیگر كردم، بعد شروع كردم در لژها گشتن و دوباره همین که موقعش رسید تعظیم كردم. برگشتم بالا، میلرزیدم. پاك خسته شده بودم.
وقتی از تئاتر بیرون آمدم، به پیاده رو رفتم. چیزی نگذشت كه سروكلهاش پیدا شد. داشت با یكی از خانمها و شوهرش خداحافظی میكرد: «پس تا ملاقات بعدی، دوستان نازنین، تمنا میكنم، حتماً فردا شب ساعت 10 در پولونیا، سایهتان كم نشود.» بعد به خانم دیگر كمك كرد تا سوار تاكسی شود و وقتی داشت خودش سوار میشد، من رسیدم. «ببخشید مزاحم می شوم، قربان، ممكن است لطف کنید اجازه بدهید با شما یک چرخی بزنم: دلم یك سواری خوب راحت میخواهد.»
داد زد: «از سر راهم برو کنار!»
با خونسردی رو به راننده کردم. احساس آرامش خارق العاده ای داشتم .
« ممکن است شما شفاعت من را بکنید؟دلم میخواهد ...» ولی دیگر اتومبیل حركت كرده بود. با وجودی كه خیلی پول ندارم – فقط به اندازه مایحتاج ضروری ام است – پریدم توی تاكسی بعدی و به راننده گفتم دنبال آنها برود.
به دربان ساختمان سنگی پنج طبقه قهوه ای رنگ گفتم: «ببخشید، این آقایی كه یك دقیقه پیش وارد شد، مهندس دزیوبینسكی نبود؟» جواب داد: «كی؟ نه جانم، ایشان جناب وكیل كری كوسكی و خانمشان بودند.»
به خانه برگشتم. آن شب خوابم نمیبرد – در ذهنم تمام حوادث تئاتر را صدبار مرور کردم، تعظیم ها و رفتن وكیل – خواب از سرم پریده بود و از این دنده به آن دنده میشدم و تقلاهای اضافی كه نمیگذارد آدم بخوابد و غلت و واغلت خوردن های مدام که موجب خیالپردازی در بیداری میشود، و همینطور هم شده بود. روز بعد اول یك دسته گل رز باشكوه به آدرس جناب وكیل كری كوسكی فرستادم. آن طرفِ خیابانِ خانه وكیل یك قهوهخانه بود كه ایوان داشت، تمام صبح را آنجا نشستم تا بالاخره حدود ساعت سه او را دیدم، با یك كت و شلوار شیك خاكستری و عصایی در دست. آه، بله -میآمد و سوت میزد و گاهی عصا را تاب میداد، عصا را تاب میداد ... فوراً حسابم را دادم و دنبالش دویدم و حركت ملایم موجدار پشتش را تحسین كردم. از این كه او چیزی نمیداند و هر چه هست مربوط به خودم است و درونی ست، کیف می كردم. پشت سرم رایحهای خوش بو به جا میگذاشت، تر و تمیز بود، به نظر هر تماس نزدیكی با او غیر ممكن میآمد. ولی آن هم چاره داشت! با خودم طی کردم : "اگر به چپ پیچید، میروی كتاب ماجراجو ی جك لندن را میخری، همان كه این همه وقت است آرزوش را داری- ولی اگر به طرف راست پیجید، تو هرگز به این كتاب نمی رسی، هیچوقت، هرگز، حتی اگر هدیه باشد، یك صفحهاش را هم نمیخوانی! گم میشود! آه، میتوانستم ساعتها به آن نقطهء روی گردنش چشم بدوزم، به آن خط صاف روشن موهای پشت سر و پس گردن سفیدش. به طرف چپ پیچید. اگر یك وقت دیگر بود، فوری به كتابفروشی میرفتم، ولی آن موقع فقط با حس قدرشناسی غیر قابل توصیفی به تعقیبش ادامه دادم.
دیدن زن گل فروش فكر جدیدی به سرم انداخت: بله، می توانستم یک دفعه، بی درنگ- در توانم بود، برایش دست بزنم، یک ستایش سرراست، شاید به روی خودش نمی آورد، ولی چه اهمیتی داشت؟ پرستش در خفا حتی زیباتر هم هست. یك دسته گل كوچك خریدم. از او جلو زدم - به محض این كه در میدان دیدش قرار گرفتم، دیگر تقریبأ برایم امكان نداشت با قدم های شمرده پا به پایش بروم- و چند بنفشهء خجول را طوری که دیده نشوم جلو پایش انداختم. ناگهان خودم را در یک وضعیت کاملأ استثنایی دیدم: می رفتم، همچنان می رفتم بی آن که بدانم دنبالم می آید، یا راهش را عوض کرده، یا وارد ساختمانی شده؛ و توان برگشتن نداشتم: برای این کار ساخته نشده بودم... به هر دلیلی که بود. وقتی که بالاخره توانستم به خودم فشار بیاورم و با تظاهر به گم کردن کلاهم برگشتم، ناپدید شده بود.
تا سرشب تنها فكر و ذكرم" پولونیا" بود.
وارد جایی با تزئینات گران قیمت شدم. پشت میز بغلی نزدیكشان نشستم. حدس می زدم برایم خیلی گران تمام می شود؛ ولی در نهایت(فکر می کردم) كه فرقی نمیكند و شاید- تا یكسال دیگر زنده نباشم، لازم نیست صرفهجو یاشم. فوری مرا شناختند. خانمها آنقدر بینزاکت بودند كه شروع به پچ پچ كردند؛ ولی خودش در حد انتظارم بود. كوچكترین توجهی به من نكرد: خوش خدمتی میكرد، مرتب به طرف خانمها خم میشد، گاهی هم برای دیدن خانمهای دیگر سرک می کشید. در حال مرور صورت غذاها با شور و اشتها صحبت می کرد :
«برای اردور، خاوریار... مایونز، مرغ بریان... دسر: آناناس... قهوه سیاه، شراب قرمز برگوندی، شراب سفید شابلیس، كنیاك و لیكور.» من فورأ سفارش دادم: «خاویار... مایونز...مرغ بریان...دسر: آناناس... قهوه سیاه، شراب قرمز برگوندی، شراب سفید شابلیس، كنیاك و لیكور.»
خیلی طول كشید، جناب وكیل خیلی میخورد، به خصوص مرغ بریان. من به خودم فشار میآوردم، در واقع فكر میكردم از عهدهء این همه غذا بر نمیآیم و با وحشت به او نگاه میكردم مبادا بازهم بخورد. وکیل با اشتها لقمه های درشت بر میداشت و بیامان میخورد و لیوان پشت لیوان با شراب غذاها را پائین میداد، تا آنجا كه این کار برای من تبدیل به مصیبت شد. به نظرم دیگر هرگز نتوانم به مرغ بریان نگاه كنم و مایونز از گلوم پائین نمی رود، مگر، مگر روزی دو باره با هم به رستوران برویم كه در این صورت وضع فرق میكند: آن موقع، مطمئن هستم كه آن موقع باید استقامت به خرج بدهم. شراب زیادی بازهم آن قدر نوشید كه سرم به دوران افتاد.
هیكلش از توی آینه دیده میشد. چقدر عالی به جلو خم شده بود! با چه مهارت و چالاكی برای خودش كوكتل درست میكرد! چه شیك خلال لای دندان، شوخی میكرد! یك نقطهء تاس را در فرق سرش پوشانده بود. انگشتر مهردار به دستهای مانیكور شدهاش و صدایی بم: باریتون نرم، دلنواز. زن جناب وكیل جذابیت خاصی نداشت، میشود گفت پیش پا افتاده بود، امّا زن دكتر! به زودی متوجه شدم وكیل وقتی با او حرف می زند صدایش را لطیفتر میكند، به آن پیچ و تاب میدهد. بله، بله کاملأ روشن بود! زن دكتر را برای او ساخته بودند: باریک، مار صفت، اغواگر، تن پرور، گربهء ملوس هوسباز. و واژه های توی دهان وکیل، پنچه های کوچولو چه طنین کاملی داشت - آدم احساس می کرد که او دوست دارد...که او می داند چطور... پنجه های کوچولو، بمب کوچولو، میگسار، لولی وش، خوش مرام، شراب خوار، قهار، "ها، ها، شما یک شراب خوار قهار هستید، دکتر عزیز! و : " تمنا می کنم"، آن "تمنا می کنم" خیلی معنا دار و مقاومت ناپذیر، خیلی متین و در عین حال بی برو برگرد، مثل چند کلمهء مختصر که همهء پیروزی های ممکن را در خودش خلاصه می کند. ناخنهایش صورتی بود، به خصوص انگشت كوچكش.
تا ساعت دو صبح به خانه برنگشتم و بعد خودم را با تمام لباس روی تخت انداختم. اشباع شده بودم، سیر، خرد و خمیر، سكسكه میكردم، كلهام وزوز میكرد، شكمم از آن همه غذاهای مطبوع نفخ كرده بود. میگساری! خوش گذرانی! شادخواری! زمزمه كردم: «شبی در رستوران، عیاشی شبانه! برای اولین بار، عیاشی شبانه به خاطر او و برای او.»
از آن روز به بعد هر روز در ایوان قهوهخانه مینشستم و منتظر جناب وكیل میشدم و وقتی سروكلهاش پیدا میشد، تعقیبش میكردم. شاید افراد دیگر نتوانند آن قدر از خودگذشتگی نشان بدهند و شش هفت ساعت انتظار بكشند. ولی من وقت زیاد داشتم. تنها گرفتاری من بیماری صرع بود. یک گرفتاری بینهایت غیر عادی، حاشیهای بر سلسلهء روزهایم، گذشته از این، كار دیگری نداشتم، وقت برای تلف كردن داشتم. مثل دیگران چیزی نداشتم كه حواسم را پرت كند، خویشاوند، آشنا، دوست یا زن ها و رقص. غیر از فقط یك نوع رقص- رقص سنت ویتوس- نه رقص بلد بودم نه زنی را میشناختم. درآمد متوسط مختصری برای نیازهایم كافی بود. در هر حال برای اعتقاد به این كه مزاج آسیبپذیرم خیلی دوام نخواهد آورد، زمینه فراهم بود. پس چرا باید صرفهجویی میكردم؟ از صبح تا شب آزاد بودم، بیكار، مثل تعطیلاتی پایان ناپذیر بود، زمانی كه بیوقفه كش آمده باشد. من سلطان بودم و ساعتها حور و پریهای بهشتی من. پس بیا بالاخره- ای مرگ!
جناب وكیل عاشق خوردن بود و بیان زیبایی این کار او مشكل است؛ وقتی از دادگاه بر میگشت، همیشه به یك شیرینی فروشی میرفت و دو تا شیرینی ناپلئونی میخورد- من از پشت ویترین مغازه می پاییدمش: جلو پیشخان می ایستاد، محتاطانه ناپلئونی ها را توی دهانش سر می داد که خرده های شیرینی لباسش را کثیف نکند. بعد انگشتهایش را با ظرافت می لیسید یا با دستمال كاغذی پاك میكرد. مدت زیادی در این باره فكر كردم و بالاخره یك روز وارد شیرینی فروشی شدم. «خانم، شما جناب وكیل كری كوسكی را میشناسید؟ دو تا شیرینی ناپلئونی اینجا خوردند. درست است؟ پس اجازه بدهید پول شیرینی ناپلئونیهای یك ماهشان را من از پیش حساب کنم. وقتی اینجا تشریف آوردند خواهش میكنم از ایشان پول نگیرید. فقط لبخند بزنید: " قبلاً پرداخت شده." قابلی ندارد: آخر، میدانید، خیلی ساده ست، من شرطی را باختهام.»
روز بعد طبق معمول وارد قنادی شد، خورد و خواست حساب كند، صندوقدار پول را قبول نكرد، عصبانی شد و سكهها را در صندوق صدقات انداخت. برای من چه اهمیتی داشت؟ هیچ، فقط تعارف بود: میتوانست هر چقدر دلش بخواهد به بچههای بیخانمان كمك كند، موضوع این بود كه دو تا از شیرینی ناپلئونیهای مرا میخورد. ولی من همه چیز را اینجا توضیح نمیدهم، مگر اصلا می شود همه چیز را توضیح داد؟ این [ مثل] یک[زندگی در] در دریا بود- از صبح تا عصر و حتی گاهی تا خود شب. دیوانگی بود، مثل وقتی كه یك بار توی تراموا رو بهروی هم نشسته بودیم، چشم در چشم؛ و دوست داشتنی بود، مثل وقتی كه میتوانستم كاری برایش بكنم، ولی مضحك هم بود، مضحك، دوست داشتنی و دیوانگی؟- بله، هیچ چیز به عنوان شخصیت یك فرد، این قدر مشكل و ظریف، و حتی خیلی مقدس، نیست. هیچ چیز نمی تواند با قدرت آن حرص و عوامل مرموزش برابری کند که بدون قصد و منظور میان غریبه ها زاییده می شود و آنها را کم کم با غل و زنجیرهای نامریی وحشتناک به بند می کشد. تصور بفرمائید كه جناب وكیل از توالت عمومی بیرون بیاید به دنبال پول خرد بگردد و متوجه شود كه پول ... قبلاً پرداخت شده است. چه احساسی خواهد كرد؟ تصور كنید در هر قدم با علائمی از یك قهرمان پرست، با تعظیم و نوكر صفتی، سرسپردگی و حسی از مسئولیت تزلزلناپذیر و پرتب و تاب روبهرو شود.
ولی آن زن دكتر! رفتار هولناك زن دكتر مرا شکنجه می داد. جلب توجه وكیل برایش جدابیت نداشت. آن خلال دندان و كوكتل پولونیا تحت تأثیرش قرار نمی داد؟ كاملاً معلوم بود كه زن دكتر رضایت نمیدهد. یك بار خودم متوجه شدم – وكیل عصبانی از خانه دكتر بیرون آمد. كراوات یكوری... وای چه زنی! چه باید كرد، چطور میشود او را ترغیب كرد؟ چطور میشود او را متقاعد كرد كه فوراً بفهمد، مثل من، و بچسبد به این راهی که من در پیش گرفته ام. بعد از مدتها تردید، تصمیمم را گرفتم. یك نامه ناشناس. به! عالی است.
«مادام! چطور میتوانید؟ رفتارتان غیر قابل درك است، نه، نمیتوانید این طور رفتار كنید. نسبت به این موقعیت احساسی ندارید ، به ژستها، تغییر آهنگ صدایش، آن رایحه؟ چنین كمالی را در آغوش نمیگیرند؟ پس یك زن به چه درد میخورد؟ اگر من جای شما بودم و او با یک انگشت اشاره بر بدن حقیر و مبتذل زنانه ام منت می گذاشت، میدانستم چكار كنم.»
چند روز بعد، جناب وكیل كری كوسكی ایستاد (در یك خیابان خلوت و دیروقت بود)، برگشت دور و برش را نگاه كرد و عصا در دست منتظر شد. امکان عقب نشینی نداشتم – بنابراین با وجودی كه ضعف سرتاسر بدنم را گرفته بود، به راهم ادامه دادم، كه یك دفعه به شانهام چنگ زد و تكانم داد و عصایش را به زمین كوبید. فریاد زد: «منظورت از این آبروریزی احمقانه چیست؟ چرا مزاحم من میشوی؟ چرا تعقیبم میكنی؟ چه مرگت است؟ میزنم با عصا لهات میكنم، استخوانهایت را خرد میكنم!»
نمیتوانستم حرف بزنم. شاد بودم. به نظرم مثل عشای ربانی آمد و چشمهایم را بستم در سكوت مطلق خم شدم و پشتم را جلو بردم. صبر كردم، دقایق بینظیری را گذراندم كه فقط به كسانی اعطا میشود كه از زندگیشان چند روزی بیشتر نمانده. وقتی خودم را صاف كردم، داشت به سرعت دور میشد و عصایش را تق تق به زمین میزد. در حالتی از شكر نعمت و عنایت الهی، قلبم مالامال شده بود، از خیابان خلوت برگشتم. فكر كردم، خیلی كم بود، خیلی كم. همهاش همین بود! من بیشتر میخواهم، بازهم بیشتر!
پشیمانی و حقشناسی با هم مخلوط شده بودند. حتمأ نامه، خطابهای حقیر و شوخی احمقانهای به نظرش آمده و به جناب وكیل نشان داده بود. به جای كمك، اذیت كرده بودم و فقط به این دلیل كه خیلی تنبل و بیحالم، از خودم كم مایه گذاشته بودم، اندكی جدّیت، كمی مسؤلیت:
«مادام ! جهت آگاهی و توجه شما برای پیدا کردن راهی به شناخت از خودتان اعلام می کنم تا زمانی که این اتفاق نیفتد، اشكال گوناگونی از ریاضت را به كار خواهم بست (روزه و غیره). مادام شما ندانم كار هستید! با چه واژههایی معنی الزام، اجبار، و وظیفه شناسی سگی را به شما توضیح بدهم؟ تا كی باید تحمل كنم؟ این لجاجتها چه معنی دارد؟ تكبر چرا؟»
و روز بعد كه جزئیات مهمی به یادم آمد نوشتم: «فقط عطر گل بنفشه، او از این عطر خوشش میآید.»
از آن به بعد جناب وكیل دیگر سراغ زن دكتر نرفت. برای من عذابی بود، شبها نمیتوانستم بخوابم. من سادهلوح نیستم. از خیلی چیزها سر در می آورم، كسی شكی ندارد كه من مثلاً میفهمم كه نامهای شبیه به این میتواند روی آدم مادی و سكولاری* مثل زن دكتر چه تأثیری بگذارد. من میتوانستم در لحظاتی كه غرق در شوق هستم، بخندم، خندهء زیرجلکی، از ته دل – ولی خب، جه اهمیتی داشت؟ آیا شدت رنجهایم كم و دردِ عذابی كه به خودم تحمیل کرده بودم كمتر میشد؟ خشمم کمتر مورد داشت؟ از واقعیت احترامم به وكیل کم می شد؟ وای، نه! چه چیزی هست که اساسی ست؟ زندگی، سلامتی؟ پس من به همان خندهء زیرجلکی ام قسم میخورم كه زندگی و سلامتیام را بدهم تا این زن ... این زن، اسباب رضایت او شود. اما شاید این زن محذورات اخلاقی داشته باشد. اخلاقیات احمقانه چه حرفی برای گفتن در مقابل جناب وکیل كری كوسكی دارند؟ فقط برای محكم كاری تصمیم گرفتم در این مورد هم زن دكتر را مطمئن كنم!
«مادام، شما باید این کار را انجام بدهید. دكتر هیچ چیز نیست، باد هواست !»
ولی مسألهء او اخلاقیات نبود: فقط تكبر بود یا در واقع رفتار احمقانه زنی بد عنق و فاقد درك مسائل مهم ابتدایی. رفتم زیر پنجرهاش، آن بالا چه خبر بود؟ پشت پردههای توری كشیده (آخر صبحها دیر بیدار میشد)، در چه وضعیت روحی بود؟ زنها واقعأ خیلی سطحی هستند! به پنجره خیره شدم و از خاصیت مغناطیس استفاده كردم: «باید، باید، همین امروز، امشب، اگر شوهرت خانه نیست.» پشت هم تکرار می کردم، یك دفعه یادم آمد كه گذشته از همهء اینها، جناب وكیل میخواست مرا كتك بزند و اگر همان روز در خیابان مرا نزند، شاید دیگر وقت نكند. این شد كه همه چیز را ول كردم و به سوی دادگاه، همانجایی كه باید باشد، به تاخت رفتم، میدانستم كه همین حالاست كه بیرون بیاید. در واقع بعد از چند دقیقه با دو آقای متشخص بیرون آمد، ولی آقاها برای من مهم نبودند، كل دنیا برایم اهمیتی نداشت! با چشم نیمه باز، پشت صاف و شانههای استوار و با آسودگی منتظر شدم. ولی چیزی توی سرم نخورد. بالاخره با تته پته و لكنت از سنگفرش پیاده رو گفتم: «حالا چطوره؟ هر وقت بخواهید. هر وقت، هروقت ...»
صدایش بالای سرم پخش شد: «از آن احمقهاست. چه فراموشكارم! كنفرانس یادم رفته بود! خب، پس وقت دیگری صحبت میكنیم، خداحافظ آقایان، برنامه عوض شد، سایهتان كم نشود!»
و با عجله چپید توی تاكسی. وای، امان از این تاكسیها! یكی از آن آقایان متشخص شروع به گشتن توی جیبهایش کرد. من دستم را جلو بردم و نگه اش داشتم. «من نه گدا هستم نه احمق. من آدم محترمی هستم، فقط از جناب وكیل كری كوسكی صدقه قبول میكنم.»
طرح یك هیپنوتیزم را ریختم،كه با وارد آوردن فشاری اصولی و مداوم و به وسیله یك دنیا حقایق دقیق و نشانههای مرموز بدون نفوذ به ضمیر خود آگاه، حالت ضرورت را در ضمیر ناخودآگاه ایجاد كند. با گچ روی دیوار خانهای كه زن دكتر زندگی میكرد یك K بزرگ نوشتم و یک تیر کوچک توش کشیدم. نمیخواهم شرح جزئیات تمام توطئه هایم را بدهم كه قرار بود كم و بیش ماهرانه باشد: زن دكتر در شبكهای از پیش آمدهای عجیب به دام افتاد. فروشنده بوتیك لباس سهوأ او را خانم وکیل خطاب كرد! نگهبان خانه توی راه پله به او گفت كه قاضی كری جوسكی خواهش كردهاند چترشان را برایشان بفرستید. كری جوسكی، كری كوسكی، قاضی، وكیل، آدم باید حواسش جمع باشد: قطره های مداوم آب صخره را هم صاف می کند. هیچ كس نفهمید چه معجزهای باعث شد كه وقتی از شهر برمیگشت لباسش بوی جناب وكیل را میداد: رایحهای فرح بخش از بوی صابون و ادكلن گل بنفشه. یا مثلاً حادثهای شبیه این: دیروقت شب تلفن زنگ میزند، زن دكتر بیدار میشود، به طرف تلفن میدود و صدایی ناآشنا و تحكم آمیز میشنود- فوراً! و فقط همین. یا یك تكه كاغذ به در میچسبد و روی آن قطعهای از یك شعر است: سرزمینی* را میشناسی كه در آن لیمو برسد؟
ولی به تدریج امیدم را از دست دادم. جناب وكیل دیگر به دیدنش نرفت، به نظر تلاشهای من مؤثر نبود. دیگر داشتم لحظه تسلیم نهایی او را پیشبینی میكردم و نگران بودم: احساس میكردم كه نمیتوانم خودم را با این وضعیت وفق بدهم. نمیتوانستم توهین به وکیل را تحمل کنم، حتی اگر خودش هم اهمیت نمی داد. به نظرم این یک تحقیر، یک بی عدالتی و حداعلای بی شرمی بود. بله، حد اعلا لغت مناسبی است. گرچه نمیتوانستم باور كنم، از فكر چنین پایان قریب الوقوع اجتناب ناپذیری به خودم میلرزیدم.
و هنوز... آه! با این همه در این دنیا خیرخواهی هم وجود دارد! چطور توانستند این کار را بکنند! ناگهان نسبت به وکیل احساس کینه کردم. چرا این کار را از من پنهان کرد؟ نمی دانست چقدر ناراحت می شوم؟
اتفاقی؟ آه، نه، اتفاقی نبود. قلبم گواهی می داد. یك روز عصر از راه اصلی* به خانه بر میگشتم كه به دلم افتاد وارد پارك شوم. در واقع آن روز باید زود میخوابیدم چون صبح سحر باید یك پلاك آب طلایی را كه رویش نوشته بود KRAYKOWSK, ESQ به در دفتر وکالت جناب وكیل میكوبیدم، ولی ندایی به من گفت: برو توی پارك، رفتم، و ته پارك، پشت استخر، دیدم .... وای، بله، لبه پهن كلاه خانم و كلاه ملون آقا. وای، چه آدمهای رذلی، چه بیشرفهای خیانتكاری، چه آدمهای پستی! پس آن موقع كه من داشتم برای این ها جان می کندم، خودشان مخفیانه اینجا دور از چشم من همدیگر را میدیدند، و با چه مهارتی! باید باز هم با تاكسی آمده باشند!
رفتند به كوچه بغلی و روی یك نیمكت نشستند. من مترصد توی بوتهها دراز كشیدم. منتظر چیزی نبودم، به چیزی فكر نمیكردم، دلم نمیخواست چیزی بدانم؛ پشت بوتهها چمباتمه زدم و بدون اینكه به چیزی فكر كنم، تندتند برگها را شمردم. انگار كه اصلاً آنجا نبودم. و ناگهان، جناب وکیل او را در آغوش گرفت، به خودش فشرد و زیر گوشش زمزمه کرد: «طبیعت ... میشنوی؟ بلبل ... حالا، زودباش، همین طور كه بلبل میخواند ... همراه آن، با چهچه بلبل ... تمنا میكنم!»
و بعد، وای .... یك چیز کیهانی، نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم، انگار تمام فشارهای دنیا در من به صورت یک جنون متبرک با هم تلاقی کردند؛ مثل یک توده، تودهء استخوان، تودهء استخوان قربانی، یا مثل جریان برقی که به طور وحشتناکی تکانم داده باشد، پریدم و با بلندترین صدایی كه میتوانستم در تمام پارك فریاد زدم:
جناب وكیل كری كوسكی او را ... جناب وكیل كری كوسكی او را ... جناب وكیل كری كوسكی او را ...!
مثل یك زنگ خطر بود. یكی دوید، یكی فرار كرد. آدمها از همه طرف یك دفعه سروكلهشان پیدا شد. دچار حمله صرع اول، دوم و سوم شدم. احساس خلأ می کردم، و می رقصیدم، كف به لبم آمد، در حالت ارتعاش و تشنج شدید طوری که هیچ وقت سابقه نداشت باشیک می رقصیدم. بعد چه اتفاقی افتاد؟ یادم نمیآید. سر از بیمارستان درآوردم.
احساس می کنم حالم روز به روز بدتر میشود. این اتفاق های آخری ضعیفم كردند. فردا جناب وكیل كری كوسكی، یواشكی، بیخبر من (ولی من خبر دارم) به اقامتگاه كوهستانی كوچكی در شرق كارپاتیان میرود. میخواهد برای چند هفتهای در كوهستان قایم شود، فكر میكند من فراموش می کنم. باید دنبالش کرد! بله، دنبال! همه جا به دنبال این مردی که ستاره بخت من است! ولی سؤال اینجاست: آیا از این سفر زنده بر میگردم؟ این احساسات خیلی قوی هستند. ممكن است ناگهان توی خیابان، پای یک دیوار بیفتم بمیرم. در هر صورت، یك یادداشت كوتاه باید بنویسم: جسد من را به آدرس جناب وكیل كری كوسكی بفرستید.
یادداشت
* The Gypsy Princess یا به زبان ادبی The Czardas Princess, اپرت در سه پرده اثر امر یش کا لمان، اولین بار در سال 1915 به روی صحنه رفت. چارداش یک رقص مجارستانی ست که به صورت آرام آغاز می شود و با ضربه های تند و سریع پایان می گیرد. ک.م
* Avenue: منظور یکی از خیابان های اصلی مرکز شهر ورشو، Aleje Jerozolimskie، است. ک.م
* Secular واژهء انگلیسی ، در متن اصلی به همین صورت استفاده شده است. ک.م [در متن فرانسه این واژه بدون توضیح بالا ترجمه شده است.]
* بازی با لغات: Kray یا kraj در زبان لهستانی به معنی حومه، منطقه، سرزمین؛ که در ضمن اول نام فامیل وکیل کری کوسکی هم هست. در ویلهلم مایستر، اثر گوته، در بیت های اول آواز مینیون این مصرع هست: سرزمینی که در آن لیموها می شکفند...
مترجم انگلیسی با آوردن این مصرع و توضیحات بالا، به تعبیر مشابهی در اشعار آدام میکیویج ( 1855- 1798) شاعر لهستانی اشاره می کند. مترجم فرانسوی عین جمله را به زبان لهستانی در ترجمهء خود آورده و در پانوشت با گذاشتن معادل فرانسه Fleury به جای نام وکیل، و ذکر مثال، غیر قابل ترجمه بودن جمله را به خواننده نشان داده است.
مطالب مرتبط |