آقای یونتِک بوهومیل هرابال 
ترجمه از انگلیسی جیمز نافتن مهرشید متولی غرق تفکر کنار پنجرهء باز نشسته بودم، برای این که کاری بکنم یا به چیز خاصی فکر کنم کوچکترین انگیزه ای نداشتم، فقط نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم. از این وضعیت بیخودی کاملاً بیحس و گیج بودم. و دو اسب سیاه از جادهء اصلی خارج شدند، بعد یک گاری و بعد مردی با دو لنگ باز و کلاه سفید گنده ایستاده روی صندلی گاریچی ، دهنه را به حالت نمایشی گرفته بود و وقتی شلاش کرد، اسبها جادهء مال رو را گرفتند و با سرعت به سمت کوره راه جنگل تاختند، من از فکر این که این تیم سیاه فقط همینطوری سواری نمیکرد بلکه به دیدن من میآمد یکه خوردم، و همینطور هم شد، از توی دروازهء باز وارد شدند، از روی تیر مالبند پریدند و دیوانه وار درست توی پنجرهام آمدند، من شوکه شدم، ولی یک افسار کشیدن پر قدرت، اسبها را عقب کشید و ایستادند ولی کلههاو دهنهء مالبندها کماکان توی اتاق بود. گاریچی کجکی پایین پرید و دستی به کپل اسبها کشید که اخته سیاهه این کار را دعوت تلقی کرد و آقای یونتک که از در وارد شد، اخته ِ هم مشغول ِ لمباندن شمعدانیها شد، این آقا را من از چهره میشناختم، از کافهء محل، که یک دفعه یکی از اسبهای اختهاش را با خود آورد و گذاشت از آبجوی نیم لیتریاش بخورد و بعد با هم از کافه بیرون رفتند. غروبهای دهکده که دور و بر پیلی پیلی میخورد، من آن کلاه سفید کابویی را میدیدم، آن کلاه سفید را توی مزرعهء صیفیجات میدیدم، آقای یونتک میرفت آنجا لولههای دراز را به هم پیچ میکرد و صیفیجات را آب میداد، همیشه آفتاب سوخته بود، تابستانها شلوار پیش سینهدار خالی میپوشید و در همان حال کلاه سفیدش مثل قایقی توی مزرعه گل کلم و کلم برگهای رسیده و کلم قمری، شناور بود. به او گفتم چه چیزی باعث شده که به ملاقاتتان مفتخر شوم؟ و او نشست و کلاه سفیدش را برداشت و طرههای پرپشت مو روی پیشانی آفتاب سوختهاش ریخت و برایم تعریف کرد که یک پلهء سنگی خوشگل پیدا کرده و برایم آورده تا کادو بدهد. گفت، میدانید، من به نویسندهها علاقه دارم، چون هر وقت نامه مینویسم، هیچوقت نمیتوانم تمامش کنم، خسته و هلاکم میکند، هی قلپ قلپ لیکور نعنایی میخورم، تا این که بالاخره نامه را پرت میکنم یک طرف. یک گیلاس به او تعارف کردم و بطری را جلویش گذاشتم، و آقای یونتِک نوشید، نه مثل کسی که الکل بخورد، مثل آب معدنی، برای رفع تشنگی، و گفت، این کلاه نمدی من را میبینی، آره، گاهی آنقدر داغ میشود که فقط یک بند مینوشم، هر چیز مایع که شد، لیکور نعنایی، آبجو، چون خیلی عرق میکنم، و این گرمای سوزان تشنهم میکند. میگویم، چه عالی آقای یونتک، بفرمایید میل کنید، ولی آن پله را باید چکارش کنم؟ آقای یونتک بعد از این که منخرین اسبهایش را نوازش کرد، جواب من را داد، اسبها سر وقت دو عرقچین من رفته بودند و عین آقای یونتک که مشروب من را پایین میداد، ملچ و مولوچ میکردند. گفت، پله را چکارش کنی؟ یک پله مثل این برای یک نویسنده مثل بالا ر فتن از پله به یک مکان دیگر است، با خواندن قتل و تصادف توی ستون سیاه، یک حسی پیدا کردهم، که تو یک آدم مردهای، برای همین باید این پله این جا باشد، به عنوان یک علامت، نحسی... بلند شد، کلاهش را سر گذاشت، و همینطور که تلوتلو خوران راه افتاد و در را از چارچوب کَند. بعد سرو کلهاش بیرون روی گاری ظاهر شد و طی چند زورآزمایی با یک اهرم، پلهء درگاه را روی زمین پرت کرد، مال کلیسا یا یک همچین جایی بود، سالها بود که چنین پلهای ندیده بودم، آنهایی که دیده بودم هم، توی کلیساهای بزرگ بود یا کلیسای جامع. دوباره پایین پرید و با اهرم نقرهایاش پله را قل داد تا علفهای زیر درختهای غان، من هم دور و بر گشتم تا به خودم توی آینه نگاه کنم، ببینم چیزی که به ستون سیاه آقای یونتک مربوط شود میبینم یا نه، دیدم بله، هست، توی چشمهایم لکهء سایهء تیرهای بود. آقای یونتک برگشت، از تمام جانش عرق میریخت، و برای صرفه جویی در وقت، بطری را برداشت و با حرکات پر قدرت سیب آدم، آن مشروب مردافکن را با شور و ولع لاجرعه سرکشید و تهش را در آورد. بعد نگاهی به من انداخت، به پشتم و به دستم کوبید و گفت، اگر اتفاقی برات بیفته، می خواهی این جا پیش ما توی سمیتسه دفن شی یا توی هرادیشتکو*؟ جواب دادم فکر می کنم با قبر خیلی فاصله داشته باشم. آقای یونتک گفت، می دانم، مرگ طبیعی ات آره، ولی از وقتی ستون سیاه را می خوانم می بینم تمام آن مرگ ها غیر طبیعی اند، و به این نتیجه رسیده م که اگر اتفاقی برات بیفته، بهترین کار اینه که پیش خودمان بمانی، توی قبرستان سمیتسه، می دانی، به نظرم یک نویسنده حتمأ می داند یک روز چنین اتفاقی براش میفته، یعنی ناگهان دیگر وجود نداره. گفتم، حق با شماست و بلند شدم تا یک قرص نان بردارم و نگاهی به خودم در آینه بیندازم و ببینم چقدر رنگ پریده و خاکستریام. بعد نان را بریدم و به هر کدام از اسبها دادم چون داشتند سه تا کتاب و روزنامه را که روی میز دم پنجره بود میلمباندند. آقای یونتک با حسرت گفت، اگر یک چکه آبجو داشتیم، من رفتم بیرون و توی یک کیسه چند بطری آوردم، آبجوها توی زیر زمین خنک شده بود، بعد آقای یونتک با یک حرکت پرقدرت ِضربه به در بطری روی کنارهء میز، آن را باز کرد و جرعهای از آبجو کف آلود خورد و بعد با حرارت برایم توضیح داد، ببین، تو به یک دلیل توی سمیتسه دفن شو، قبرستان توی جنگل است و برگ های سوزنی درخت کاج و بوی میوهء آن راحت به تو و به قبرت می رسد، ولی از همه مهمتر، توی جنگل یک زمین فوتبال هست، تو هم که از طرفداران پر و پا قرص فوتبالی، نه؟ من آرام گفتم، بله، هستم. خب پس ببین، میدانستم، با هر قبرستان دیگری فرق دارد، صدای سوت داور خیلی راحت به قبرت میرسد و شوت کردنهای توپ و فریادهای بازیکنان و دست زدن و هو کردن طرفداران ... و آقای یونتک معصومانه به من نگاه کرد و کلاهش را برداشت و انگشتهای زمختش را از توی موها رد کرد و این شانهء زنده که لای موها حرکت کرد، طرهها جرق جرق کردند. میگویم، خیلی لطف کردی آن پله را برایم آوردی، ولی برای مراسم تدفین کمی صبر میکنیم، باشد؟ کلاهش را سرش گذاشت و بلافاصله تشنهاش شد، در یک بطری آبجو را با تقهء پر زوری به گوشه میز، پراند. بعد از این که تهش را بالا آورد، جواب داد، نه، میدانی، من خطابهء مراسم تدفین میخوانم، و چقدر عالی میشود اگر تو بمیری یا بروی یک جایی و خودکشی کنی یا کشته بشی، بعد من برایت خطابه بخوانم ... هیچوقت به محل کفن و دفن رفتهای؟ آمدم جواب بدهم دیدم اسبها تمام نان را خوردهاند، به هر کدام یک دستمال دادم و اسبها هم خوش و خرم مشغول ملچ مولوچ شدند، گفتم، نخیر، هیچوقت آنجا نرفتهام. خیلیخب دفعه بعد که دارند فوتبال بازی میکنند، همدیگر را آن جا میبینیم، چون داور فوتبال رختش را آن جا میپوشد، وقت کافی دارد که حواسش بیاید سرجاش، همین نزدیکیهاست، میرویم روی دیوار مشرف به زمین بازی، برای این که اگر اتفاقی افتاد، بیشتر وقتها خودمان را به زمین میرسانیم برای دعوا، تا سفت و سخت بزنیم داور را له و لورده کنیم، به خصوص وقتی پنالتی را نمیگیرد، یعنی پنالتیای که نبوده، آخر بعضی از هواداران حساساند، به خاطر یک سوت نزدن یا یک "اوت" بیخودی گرفتن، یا یک کورنر، توی زمین دنبال داور میکنند... ولی یک دفعه برای این که هند را سوت نزده بود، که هند هم نبود، واقعاً داور را زدیم. تا بیرون زمین دنبالش کردیم، بعد رفت بالای یک درخت کاج که روی قبرستان شکم داده بود، ما سرش داد زدیم که بیاید پایین، فریاد زد میترسم منو بزنین، خلاصه سه دقیقه ما گفتیم بیا پایین و او گفت نمیآد، من هم به دو رفتم یک ارهء دو دستهای آوردم و درخت کاج را بریدیم و درخت را با خود داوره مثل دارکوب بالای آن، انداختیم... اما داوره دوید و رفت و افتاد تو قبرستان و تا بیاییم دیوار را دور بزنیم دیگر رسیده بود به مزرعهها، و وسط گل کلمها یک کوچولو زدیمش، ماجرای بامزهای بود نه؟ واقعاً دلت نمیخواهد اگر روزی روزگاری اتفاقی برایت افتاد پیش ما دفن شی؟ من با حالت گیج و منگ سبد رخت چرکهایم را برداشتم و جورابها را از توی پنجره به اسبها دادم و اسب اختههه با آن چنان ولعی جورابها را خورد که انگار از دیروز هیچی نخورده، بارقهای از امید در دلم درخشید و حس کردم آقای یونتک دارد میرود. جواب دادم، چرا، بله، اگر قرار باشد تقدیرم در ستون سیاه باشد، پس در این صورت دلم میخواهد توی قبرستان آن طرف زمین فوتبال دفن شوم... و صندلیام را چرخاندم تا خودم را در آینه ببینم، و با صدای لرزانی گفتم، ولی به نظر نمیآید که خیال مردن داشته باشم! آقای یونتک سر یک بطری دیگر را پراند و گفت، ستون سیاه پر ِ آدمهایییه که به فکرشان هم نمیرسه قراره بمیرن، اصلاً به نظر نمیآد که میمیرن، یکدفعه پیش میآد، بنگ! مثل اجل معلق. آجر از پشت بوم، میل لنگ ترک خورده، انفجار، قتل، از این چیزها، ولی بهت بگم، خیلی خوش شانسی که من آمدم و این پله را برات آوردم، چون اگر روزی سر و کلهات توی ستون سیاه پیدا شه، ما آتشنشانها میآئیم تو را مثل یکی از افراد خودمان دفن میکنیم! یعنی نعشکشی که تو تویش هستی اول از مهمانخانهء جدید میآید بیرون، از جلوی آتشنشانی رد میشود، که باز است و پوزهء ماس ماسک قرمز آتشنشانی نصفه زده بیرون، دو تا آتشنشان کاملاً مجهز روی ماشین ایستادهن، دم ِ شیر آتشنشانی جلوی بخشداری که تشییع کنندگان در سکوت ایستادهن ، باز دو تای دیگر زانو میزنند و با تیشهء آتشنشانیشان بهت ادای احترام میکنن ... بعد تشییع کنندهها بیرون مهمانخانهء قدیم توقف میکنن که من و تو داخل میشویم، و آن جا از پنجرهء زیر شیروانی بیرق سیاه آویزانه و یک شیلنگ آتشنشانی یدکی هم هست که باز دو آتشنشان دیگر جلوش زانو زدهن، و بعد ما آتشنشانها بلندت میکنیم از زمین فوتبال میگذریم به قبرستان میبریمت، من سخنرانی میکنم، ارادهء پروردگار و مساعدت مزاجی، و من با لباس تمام رسمی آخرین بدرود را برایت میفرستم... اسبها آخرین جوراب را که مثل سایر جورابهایم که رهسپار رفوگری شده بود، یک سوراخ داشت با ولع خورده بودند، میگویم، حوله هم میخورند؟ آقای یونتک گفت، حوله را از همه بیشتر دوست دارند، پارسال که برای چریدن برده بودمشان، تا بیایم و برای خودم آبجویی دست و پا کنم، تمام رختهای روی بند را با خود بند و میخ طویله خورده بودن، ولی یک بار ما پایین پلههای سالن بدن سازی سکول مسابقهء دوچرخه سواری داشتیم ، من بردم ولی دور دوم با کله افتادم تو پیاده رو، تمام بدنم زخم و زیلی شد، سی تا کاغذ مستراح دور کلهام چسبوندن، ولی روز بعدش سخنرانی تدفین داشتم، چه سخنرانی مامانی، خلاصه هر جوری بود سرپا وایستادم، سخنرانی کردم دیگر، اون کاغذ مبالها رو طوری اصلاح کرده بودم که متنام را بتونم ببینم، همیشه سخنرانیام را مینویسم، آره دیگه! سخنرانی کردم، الا این که باد میآمد، آن کاغذ مستراحهای خشکیده خش و خش میکرد و پیچ میخورد میرفت توی زخم و زیلیها و دردم میآمد... آقای یونتک اینها را گفت و به من نگاهی انداخت و یک دفعه بیمقدمه زد زیر گریه، چه گریهای، اشکهایش چکهچکه میریخت، چشمهایش را پاک کرد و نگاه دیگری به من انداخت، و دوباره یک گریه یکنواخت را شروع کرد، به نظر میآمد اشکها توی حوضچهء کلاهش میریزد، و از آنجا پمپ میشود و بر میگردد به مجرای اشکی، به این ترتیب قطرههای اشکی که قبلاً به وفور جاری شده بود، احیا میشود. وحشت برم داشت و به صندلیام تکیه دادم، و یک نگاه خوب که توی شیشه کردم، چشم تو چشم خودم زل زدم، زوزهای کشیدم و پایههای جلویی صندلی به شدت به زمین خورد ... گفتم، پناه بر خدا، چرا اینطوری گریه میکنی؟ از چی آنقدر ناراحت شدهای که این همه گریه میکنی...؟ و او سری تکان داد و طرههایش بالا و پایین جست و خیز کرد، و گفت، آره آره، به خاطر تو گریه میکنم، برای همین آن پله را برایت هدیه آوردم ... بلند شد، کلاه سفید را سرش گذاشت، کلاه کابویی نمدیاش را با نوک انگشت تا ابرو پایینش کشید، با یک جرعه، تمام بطری را خالی کرد، و همان لحظه خورشید از پشت ابرها بیرون آمد، چه نور درخشانی، و درخشندگیاش روی قلابها، زنجیرها و گلدوزی گردنی اسبها برق زد، و اشعهء خورشید از میان سایبان چشمی اسبها نفوذ کرد،و اشعههای فرعی کوچولوی سبز زنگاری تاباند، و اسبها خبردار ایستادند، متوجه شدم که اینها تیم مراسم تدفیناند، که از کلهء هر توسنی شاهپر سیاه عزاداری بیرون جهیده است. آقای یونتک تلو تلو خوران بیرون رفت، کلهء سفیدش وارد نور آفتاب شد، بعد بازوهایش را به قاب پنجره تکیه داد، بین اسبها و تیر مالبند ایستاده بود و کف سیاه دستهایش روی تیر بود، از لا به لای اشک به من لبخند زد و من وحشت کردم چون تازه متوجه شده بودم که آقای یونتک دندان ندارد فقط یکی در میان بیخ سیاه شدهء استخوانی بود و قلنبگی، تنها کاری که باید میکرد عطسه بود تا آن ته دندانهای رقت انگیز ِ توی فکش مثل چند تا گلبرگ خشکیده یاسمن همچون بارش خرده برف تابستانی که نسیمی تند در بوتهها به رقصشان درمی آوَرَد، در اتاق به پرواز درآیند. بعد آقای یونتک روی نشیمن گاری پرید، افسار را از ترمز دستی باز کرد، با پاهای باز ایستاد و افسار را کشید افسار هم دهنه را و اسبها چشم دراندند و روی پاشنههای چپ و راست عقبی بلند شدند، با سمهایشان مسیر سنگریزهای را کوبیدند، زنجیرهای تیر مال بند جرینگجرینگ کرد، و گروهی از دروازه بیرون رفتند، از راه خروجی باریک پیستونِ توی سیلندر، بعد گاری به یک طرف کج شد و آقای یونتک افسار را شل کرد، اسبها دهنه را گرفتند و با سرعت در جادهء اصلی به پرواز درآمدند و توی جنگل شیرجه رفتند، و من، کلاه سفید نمدی را که روی شاخههای بین تنه درختان شنا میکرد، کلاه سفیدی که با حرکت گاری این طرف و آن طرف میرفت تماشا کردم و بعد چشمهایم را برای مدت طولانی به پلهء سنگی غول پیکر دوختم، پلهای که روزگاری به کلیسا یا به کلیسای جامعی منتهی میشد، آن پلهء ساییده از قدمها، به قدری ساییده که من بعداً نشستم و غرق فکر به پله نگاه کردم و کفشها و پوتینهایی را دیدم که از آن پله بالا رفته بودند، و پاهای آدمهایی که از پله بالا و بعد پایین آمده بودند، قوزک و پشت پا و ساق آدم ها، که لبهء پله زخمی شان کرده بود، به پله ای که چندین قرن پیش آن را به باغچهء من آورده بودند...از آن موقع به بعد، تا جایی که میتوانستم از آن کلاه سفید نمدی پرهیز کردم. ولی از آن رویارویی شگفت انگیز نتوانستم اجتناب کنم، یک دفعه آن کلاه سفید را دیدم که سرگردان از جلوی من رد شد، ناگهان آقای یونتک را دیدم که توی جاده زیگراگ پرسه میزند، دوچرخه سواری از روبهرو میآمد، زنی درشت هیکل رکاب میزد، تهدید کننده که الان است پدالها را خرد کند، و اگر یک ذره تمایل داشت، میتوانست با دستهای زورمندش فرمان دو چرخه را بکَنَد و توی هوا شوت کند، و در جهت مخالفش آقای یونتک مأیوسانه جست و خیز میکرد، اول به طرف راست، بعد چپ بعد زن دو چرخه سوار بهش کوبید و انداختش، و با اهرم ترمز جلو، شکم او را خراشاند، ولی بیاعتنا به راهش ادامه داد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، در همین حال آقای یونتک توی جاده افتاده بود و کلاه سفید نمدی هم کنارش بود، بعد آقای یونتک بلند شد و اول با ملایمت گرد کلاهش را با آرنج پاک کرد، بعد سرش گذاشت و گفت، هیچی نشد، هیچی نشد، ولی داشتم به تو و مراسم تدفینت فکر میکردم، اصلاً از فکر تدفینت خارج نمیشوم، چون هر روز ستون سیاه را میخوانم، و همهاش پر است از داستانهایی دربارهء تو، فقط عجالتاً با اسمهای دیگر... و من با وحشت به سمت خانه راندم و به خودم در آینه نگاه کردم، ببینم از پرترهء خودم میتوانم تخمین بزنم که چه شده که آقای یونتک من را برای ستون سیاه پخته و رسیده میبیند؟ یک روز دیگر آقای یونتک آمد که مرا به خانهاش دعوت کند و فوراً مرا به سلاخخانهء خوکاش برد، یک طناب دور فک پایین خوک بست، و خوک را بیرون آورد و همینطور که میرفت طناب را کشید و خوک از درد گریه و زاری و جیغ جیع میکرد، ولی آقای یونتک خندید و به من گفت میشنوی؟ این هم میترسد ... ذبح و بوی مشمئز کننده امعا احشای مانده، و بعد صابون و گولاش خوک و الکل، و وسطهای جشن آقای یونتک آن قدر مست کرد که توی تشت ورقه ورقههای چربی خوک افتاد و در حال افتادن شیر آب و اجاق را از جا کَند، خلاصه زنش سر من هم داد کشید، جاروی دسته بلندش را برداشت اول آقای یونتک را زد بعد من را، ولی هرگز این قدرت را پیدا نکردم که از آن کلاه سفید، که من را میترساند و در ضمن جذب میکرد، دوری کنم. هر وقت به مهمانخانه میرفتم، آن گوشه، کنار اجاق گنده، توی دود، کلاه سفید را میدیدم که نشسته، آقای یونتک آنقدر آفتاب سوخته بود که با تاریکی داخل سالن قاطی میشد، و وقتی بلند میشد، کلاه سفید هم پا میشد، و روزنامه سفید، و آقای یونتک برایم ستون سیاه را میخواند، که تا حالا ده بار خوانده بود. یک بار، وقتی از مهمانخانه بر میگشتم، آقای یونتک هم نبود، برای همین سرخوشانه از کنار دیوار قبرستان رد میشدم، یکدفعه با وحشت کلاه سفید به چشمم خورد که بالای دیوار شناور بود، یا بهتر بگویم کلاه در طول دیواری که پوشیده از گیاهان برگ گوشتی بود یواشکی رد میشد، کلاه سفید آقای یونتک جا به جا به صلیب سیاهی میخورد. از دوچرخهام پایین پریدم و صدای آقای یونتک را با طنینی پر هیبت شنیدم... دوستان و خویشان عزیز که در تدفین امروز گرد آمدهاید، چه غم انگیز است که باید او رابه زمینی بسپاریم که از آن برخواهد خاست! بنگر! من روزها را به اندازهء یک وجب ساختهام! ... نه بهتر است بگویم بطالت ِ اباطیل، همه چیز پوچ است، ما این جا مردی را دفن میکنیم، که خود را با حروف طلایی در ادبیات ملیمان نگاشته است، ولی مویه نکنید، او مردی است که بر ما تقدم دارد، و اگر رستاخیزی نباشد، همانا مویهء ما بیحاصل است... غم و غصه بر من غلبه کرده و میلرزم، لرز و تکانی که از جایی در ناخن پایم آمده و از درونم میگذرد و در نوک ناخن انگشتهایم خاتمه مییابد، من راه افتادم و کلاه سفید هم همراه من در طول دیوار راه رفت و در همان حال صدای آقای یونتک دوباره سخنرانی مراسم تدفین را برای قبر ِ باز دکلمه کرد در حالی که من هنوز زنده بودم و کنار دیوار راه میرفتم. خلاصه رسیدم به دروازه آهنی ِ نیزهدار که پرداخت شفاف دارد و مخصوص حمل و نقل است ، باد آن را نیمه باز کرده بود. روبهرویم آقای یونتک ایستاده بود و کلاه سفیدش در تاریکی برق میزد و علاوه بر آن سگ پاگ کوچولویش سرپا نشسته بود و به گوشش پانسمان سفید بود، آقای یونتک هم دماغش را با باند سفید بسته بود به صورتی که پارچهها و چلوار سفید، حالت غم انگیز قبرستان را تشدید میکرد، درخشش مات فانوس مقبرهها، روبانهای خشک و براق تاج گلهای پژمردهء خاکسپاری را اندکی روشن میکرد. آقای یونتک داد زد، از دیدنت خوشحالم، خوشحالم این جایی، داشتم آخرین تمرینهای سخنرانی مراسم تدفین را انجام میدادم، با وجودی که دماغم شکسته، همین فردا میتوانم سخنرانی کنم، دلت نمیخواهد گوش بدهی؟ میگویم، آقای یونتک، درست حدس زدی، نمیخواهم، از آن طرف دیوار شنیدم، همین چند دقیقه پیش، همین یک لحظه پیش، ولی جلالخالق، چه بلایی سر دماغت آمده؟ او دستی تکان داد ، بعد روی یک سنگ قبر نشست، سگ روی زانویش پرید و آقای یونتِک نوازشاش کرد و چلوار سفیدی که سرش را پانسمان کرده بود با چلوار دور دماغ آقای یونتک قاطی شد. آقای یونتک گفت، فقط داشتیم بازی میکردیم، یک دفعه مافیک مثل اجل معلق دماغم رو گاز گرفت و فرار کرد زیر تخت، خب من باید چکار میکردم؟ من هم تندی رفتم زیر تخت و در عوض گوشش رو گاز گرفتم، حالا هر دو زخم و زیلی قدم میزنیم، نه مافیکچکا! و پاگ کوچولو را بغل کرد، ولی بعد بلند شد و از چیزی که میخواست به من بگوید به وجد آمد. میدانی، چند روز است نتوانستهم بخوابم، برای همین به جای خوابیدن آمدهم قبرستان، تا به همه چیز نزدیکتر باشم، که در خود محل بتوانم خوب دربارهء همه چیز فکر کنم... آنچه واقعاً دلم میخواد برای مراسم ختمات بکنم اینه که یک مانور منطقهای از هفتاد و پنج جوخه جور کنم. برای کسی مثل تو، یک جوخهء آتشنشان کافی نیست، تو برای ختمات شایستهء هفتاد تا جوخهای. آن جا توی مزارع اشتراکی برای آبرسانی به صیفیجاتِ نوبرانه یک عالم لوله و اتصالات داریم، یعنی اگر همهء لولهها را برای مانور به هم وصل کنیم، بعد هیئت با تابوتت از مهمانخانهء جدید میآد، و تمام راه از توی دهکده میگذره و به قبرستان میرسه، حالا اگر جوخهء آتشنشانی شیلنگهایشان را به شکل نردبانهای ضربدری آتشنشانها در بیاورن، آن وقت تشییع کنندگان میتوانند از زیر بهشتی از آب افشانیِ ضربدری شیلنگها رد بشن که از نردبانهای باز شده پاشیده میشه، روی هر نردبان یک آتشنشانه که از سرشیلنگش آب فوران میکنه و پایین تر از او شش آتشنشان تیشه به دست که آخرین ادای احترام را برایت به جا میآرن، ولی عالیترین کار در خود قبرستانه، که هنوز خوب رویش کار نکردهم و تو باید خودت تخیل به خرج بدهی، گوش کن، در این مراسم خاکسپاری تو، فرض کن برای آخر کار در این جا، قرار باشه شیلنگها را عمودی توی هر گوشه بگذران، نظرت چیه، عملییه؟ اگر با فشار آبی که شیلنگها از زیر میپاشن تابوتت را بالای قبر شناور نگه داریم چی؟ این شیلنگها، تا جایی که فشار آب اجازه بده، تو را بالا میکشن، خب چی میگی؟ نیروی فشار آب تو را آن بالا نگه میداره، منظورم مثل توپ تخم مرغیست که در پارک قصر در لیسا سر به فلک میکشه و فوران عمودی آب لحظاتی آن را آن بالا نگه میداره، نظرت چیه؟ میگویی فشار آب آن شیلنگها، ده تا شیلنگ، تو را آن بالا نگه میدارد؟ بعدش با علامت فرماندهء کل همهء فرماندهان جوخههای آتشنشانها، با یک علامت که از قبل توافق شده ، جریان آب شیلنگ آتشنشانها کم میشه و فروکش میکنه و تابوت آهسته از بالا فرود میآد، خب چی میگی؟ عالی نیست که روستا به این صورت از نعمت تابوتت برخوردار شه، و در عین حال یک مانور منطقهای هم با جوخههای هفتاد آتشنشان به مرحلهء عمل در بیاد؟ آقای یونتک ایستاد و با دست اشاره کرد، و من تمام این چیزها را توانستم در تاریکی و نیمچه روشنایی ببینم، تمام این چیزها را به واضحترین وضع میتوانستم ببینم، و ناگهان فهمیدم که آقای یونتک باید بنویسد، آقای یونتک نویسنده بود، او همه چیز را خوب میدید، تازه اینجا در قبرستان بود که فهمیدم که فکر کردن به روش آقای یونتک، همان کاری است که من باید بکنم، باید آن طوری فکر کنم، و از حالا به بعد من هم در چارچوب ستون سیاه فکر میکنم، شبیه راهبها ... آه آن پله، که آقای یونتک برایم آورد، بله، این چیزی نمیتواند باشد غیر از آن که پلهای باشد از صومعه منسوخ و ناپدید شده در سادسکا، هر صومعهء آگوستینی یک پله از صومعهء مادر برمیداشت، و این همان پله خواهد بود، که راهبهای غرق نوشتن از روی آن گذشتهاند، راهبهایی که نسخ خطی تذهیبدار زیبا را به سبک ستون سیاه نوشتند و مصور کردند، خاطراتشان در زمان اح..تضا..ر... با خوشی و شادمانی میگویم... آقای یونتک با من دست بده، تو چشم من را باز کردی. چشم درونیام را، آن کلاه سفیدت، دیدن را به من آموخت، تازه الان است که آنچه را قبلاً نمیدیدم میتوانم ببینم، ولی آنچه تو میبینی ... آقای یونتک همانجا ایستاد، تحت تأثیر قرار گرفته و درخشان، چرا تا به حال متوجه نشده بودم، آن کلاه، از آن کلاه های کابویی نبود، هالهء نوری بود به شکل کلاه. چند روز بعد راه افتادم تا از آقای یونتک تشکر کنم، به من گفتند مرده، ناگهانی و یک باره ظرف سه ساعت مرده بود. میگویم، کلاهش کجاست، آن کلاه سفید نمدی، کلاهی که حتی با آن میخوابید، آن کلاه کو؟ به من گفتند آقای یونتک گمش کرده بود، نه این که گم کرده باشد، ولی وقتی کار ِبار زدن یک واگن گل کلم را تمام کرد، یک لحظه کلاهش را به چنگک آخرین واگن آویزان کرد، و بعد قطار راه افتاد، و کلاه ِ آویزان به چنگک آخرین واگن هم رفت، و وقتی آقای یونتک سراغ اسبهایش آمد، قطار رفته بود و کلاه هم همینطور. و آقای یونتک بدون کلاهش احساس ضعف کرد، به خانه که رسید دراز کشید، و ظرف سه ساعت، یک دفعه، مرد. اما آخرین واگن هالهء نور آقای یونتک را کجا برد؟
هرادیشتکو، آرامگاه خانوادگی هرابال* |