کاترین منسفیلد در کافه لیمان ترجمه شهره شعشعانی
زندگی از نظر سابینا به هیچ وجه کند نبود. از صبح زود تا آخر شب یک سره میدوید. ساعت پنج از تخت پایین میپرید، دکمههای لباسش را میانداخت، یک پیشبند زمخت آستین بلند روی دامن سیاهش میپوشید و کورمال کورمال به آشپزخانه در طبقه پایین میرفت. آنای آشپز، در تابستان آن قدر چاق شده بود که دیگر رختخوابش را ترک نمیکرد، چون آنجا لازم نبود سینه بند ببندد، در عوض میتوانست هر قدر دلش بخواهد زیر لحافش کش و قوس برود و وول بخورد و عیسی مسیح، مریم مقدس و سنت آنتونی را صدا بزند و از زندگی فلاکت بارش شکوه کند. سابینا تازه کار بود. هنوز گونههایش صورتی بود، در طرف چپ دهانش یک چال کوچک داشت که حتی هنگامیکه خیلی جدی بود، یا در خودش فرو رفته بود بیرون میزد و او را لو میداد. و آنا این چال را تحسین میکرد. برای او معنی اش نیم ساعت ماندن بیشتر در رختخواب بود، تا سابینا آتش را روشن کند، آشپزخانه را راه بیاندازد و استکان و نعلبکیهای تمام نشدنی را که از شب قبل مانده بود بشوید. هانس، پسر ظرفشو قبل از ساعت هفت سرو کلهاش پیدا نمیشد.او پسر قصاب بود- بچه ای بدجنس و قد کوتاه که سابینا فکر میکرد شبیه سوسیسهاییست که پدرش درست میکند. صورت قرمزش پر از جوش ، و ناخنهایش به شدت کثیف بود. وقتی هِر* لیمان شخصا" از هانس خواست که یک سنجاق سر بردارد و تمیزشان کند او گفت ناخنهایش از زمان تولد لکه دار بودند، چون مادرش برای کارهای حسابداری همیشه جوهری میشده – و سابینا حرف او را باور میکرد و دلش برای او میسوخت. زمستان خیلی زود به «مایندل باو» رسید. در پایان اکتبر خیابانها تا کمر در برف فرو رفته بود، و بسیاری از بیمارانی که به عنوان "میهمان برای درمان" به شهر آمده بودند تا سر حد مرگ از آب سرد و گیاهان مریض و از سفر خود پشیمان شدند. به همین خاطر سالن بزرگ رستوران لیمان بسته شد و سالن صبحانه تنها جایی بود که در آن با قهوه از مشتری ها پذیرایی میکردند. قبل از ساعت هفت و نیم که هِرلیمان سر میرسید و کافه را باز میکرد، باید کف سالن شسته میشد، میزها برق انداخته میشد، فنجانهای قهوه و شکردانهای چینی چیده میشد و روزنامهها و مجلهها روی دیوار در جای خود آویزان میشدند. طبق روال زن او در مغازه ای که به کافه راه داشت کار میکرد، اما فصل خلوت را برای بچه دار شدن انتخاب کرده بود، و او که همیشه زنی چاق بود، اکنون در جریان حاملگی آنقدر عظیم شده بود که شوهرش به او گفت جذابیتش را از دست داده و بهتر است در طبقه بالا بماند و خیاطی کند. سابینا بدون چشم داشت به در آمد بیشتر کارهای اضافی را به عهده میگرفت. دوست داشت پشت پیشخوان بایستد، شکلاتهای خوشمزه آنا را که با مربا تزیین شده بود تکه کند، یا پاکت های صورتی و آبی راه راه را از بادام شکری پر کند. آنا میگفت: «تو هم پاهات مثل من واریسی میشه». «فراو* هم همینطور شد. بیخود نیست بچه نمیآد! تمام ورمش رفته تو پاهاش.» و این موضوع برای هانس فوقالعاده جالب شد. صبحها کسب و کار به کلی کساد بود. سابینا به زنگ مغازه پاسخ میداد، به معدود مشتری هایی که پیش از ناهار برای گرم کردن معدههاشان لیکور مینوشیدند، رسیدگی میکرد، و گه گاه به طبقه بالا میرفت از فراو بپرسد چیزی لازم دارد یا نه. اما بعدازظهرها شش هفت روح سرگردان ورق بازی میکردند و هر کس که سرش به تنش میارزید چای یا قهوه مینوشید. «سابینا... سابینا...» او از یک میز به میزی دیگر پرواز میکرد، مشتی پول خرد را میشمرد، از «دریچه» دستور غذاها را به آنا میداد، به مردها در پوشیدن و کندن کتهای سنگینشان کمک میکرد، تمام مدت با حال و هوای جادویی و کودکانه و سرخوش از شرکت در یک مهمانی دائمی. زنها زمزمه کنان میپرسیدند: «فراو لیمان چطوره؟» و سابینا با اعتماد به نفس سرش را تکان میداد و میگفت: «روحیه اش خیلی خوب نیست، همون قدره که انتظار میره.» دوران سخت برای فراو لیمان نزدیک میشد. آنا و دوستانش از آن به عنوان «سفرش به رم» یاد میکردند، و سابینا تشنه بود سوالهای زیادی بپرسد اما از آنجا که از نادانی خود شرمزده بود، سکوت میکرد و تلاش میکرد این معماها را برای خودش حل کند. او تقریبا" هیچ چیز جز اینکه فراو یک بچه در شکمش دارد نمیدانست، بچه ای که باید بیرون میآمد – و قرار بود خیلی دردناک باشد. بدون شوهر نمیشود بچه دار شد – این را هم متوجه شده بود. اما مردها چه ربطی به این قضیه داشتند؟ پس غروب ها همینطور که مینشست و حولههای چای را رفو میکرد، با سری دولا روی کارش، و نوری که روی فرهای قهوهای موهایش میدرخشید، حدس و گمان میزد. تولد – یعنی چه؟ سابینا از خود میپرسید. مرگ – چیزی به این سادگی. او عکسی از مادر بزرگش که مرده بود در پیراهن سیاهی از ابریشم داشت، دست هایی خسته که صلیب آویزان میان سینه های صاف شده اش را در مشت گرفته بود، دهانی که به طرز عجیبی بسته بود، هر چند گویی در خفا لبخند میزد. اما مادر بزرگ یک بار به دنیا آمده بود –واقعیت مهم این بود. یک شب همین طور که نشسته بود و فکر میکرد مرد جوان وارد شد و یک لیوان شراب بندری سفارش داد. سابینا به کندی از جا برخاست. روز طولانی و سالن گرم باعث شده بود کمیاحساس بیحالی کند، اما همان طور که شراب میریخت حس کرد چشمهای مرد جوان به او خیره شده است، نگاهش را به او گرداند و گونه اش چال افتاد. هم چنان که در بطری را میگذاشت، گفت: «بیرون هوا سرده،» مرد جوان دستهایش را در موهای فلفل نمکی رنگش کرد، خندید و گفت: «به نظر من کاملا" شرجیست، اما اینجا خیلی راحته – انگار خواب بودید.» سابینا در اتاق گرم احساس کسالت شدید میکرد و صدای مرد جوان قرص و محکم بود. فکر کرد هرگز کسی تا این اندازه قوی ندیده بود – انگار میتوانست با یک دست میز را بلند کند – و نگاهش که روی صورت و اندام او دودو میزد هیجان عجیبی، نیمیلذت بخش و نیمیدردناک در وجودش به جا میگذاشت... میخواست همان طور که شرابش را مینوشید همانجا کنار او بایستد. سکوت کوتاهی حاکم شد. بعد کتابی از جیبش بیرون آورد و سابینا سراغ دوخت و دوز رفت. نشسته در گوشهای، به صدای ورق خوردن کتاب و تیک تیک بلند ساعت دیواری که بالای آینه طلایی قرار داشت، گوش میداد. میخواست باز هم به او نگاه کند – چیزی در وجود او بود، در صدای محکمش، حتی در لباس پوشیدنش. از اتاق طبقه بالا صدای سنگین کشیده شدن قدمهای فراو لیمان را شنید، و افکار قدیمیباز هم نگرانش کرد. چه میشد اگر روزی شبیه او میشد - احساسش شبیه او میشد! هرچند داشتن بچهای کوچک، تر و خشک کردن و بالا و پایین انداختنش میتوانست خیلی شیرین باشد. مرد جوان پرسید: «دختر خانم – اسمتون چیه – به چی میخندید؟» سرخ شد و بالا را نگاه کرد، دستهایش بیحرکت روی زانوها، از ورای میزهای خالی نگاه کرد و سرش را تکان داد. مرد جوان گفت:«بیایید اینجا، میخوام عکسی بهتون نشان بدم.» رفت و کنار او ایستاد. مرد کتاب را باز کرد و سابینا یک طرح رنگی از دختری عریان را دید که بر لبه ی یک تخت بزرگ بهم ریخته نشسته و کلاه اپرایی مردانه ای بر سر داشت. مرد دستش را روی بدن برهنه گذاشت به طوری که تنها صورت پیدا بود، سپس سابینا را به دقت زیر نظر گرفت. «خب؟» سابینا پرسید«منظورتان چیست؟» در حالی که کاملا" متوجه شده بود. «منظور، میتونه عکس شما باشه – منظورم صورته – به نظر من که اینطوره.» سابینا به خنده گفت: «اما موهاش یک طور دیگهست.» موهایش را به عقب تاب داد و خنده در گلوی گرد و سفیدش پیچید. مرد پرسید: «عکس قشنگیه، این طور فکر نمیکنید؟» اما او در حالی که با کنجکاوی به حلقه عجیبی که مرد به دست داشت و بدن دختر را پوشانده بود نگاه میکرد تنها سرش را تکان داد. «هرگز چیزی مثل این دیده بودید؟» «آه، از این چیزهای مسخره توی مجله های مصور زیاده.» «دوست دارید عکس تون رو این جوری بگیرند؟» «من؟ هرگز نمیگذارم کسی ببیندش. تازه از این کلاه ها هم ندارم!» «این به راحتی قابل حله.» باز هم سکوتی کوتاه که با باز شدن دریچه توسط آنا شکست. سابینا به آشپزخانه دوید. آنا گفت: «بیا، این شیر و تخم مرغ رو ببر برای فراو»، «کی اونجاست؟» «یک مرد مضحک!» با اشاره به پیشانی اش گفت:«فکر کنم یک تخته کم داره». در اتاق زشت طبقهی بالا فراو با شال سیاهی بر شانهاش، پاها در دمپایی قرمز بافتنی نشسته بود و خیاطی میکرد. دختر شیر را روی میز گذاشت، بعد ایستاد قاشق را با پیشبندش برق انداخت. «چیز دیگه ای نمیخواهید؟» فراو گفت: «نه»، به سختی در صندلی جابه جا شد. «مَردَم کجاست؟» «تو کافهی اسنی پولد ورق بازی میکنه. صداش کنم؟» «خدای من، نه، بگذارش به حال خودش. من هیچی نیستم. من اهمیتی ندارم... و تمام روز اینجا در انتظار میمونم.» همانطور که دور لیوان را با انگشت های چاقش پاک میکرد دستش میلرزید. «میخواهید کمکتون کنم به رختخواب برید؟» «تو برو پایین، منو تنها بگذار. به آنا بگو نگذاره هانس دستش به شکر برسه – یک چک تو گوشش بزنه.» سابینا زیر لب گفت: « زشت، زشت، زشت.» به رستوران برگشت، مرد جوان دکمههای کتش را بسته و آماده رفتن بود. گفت: «فردا دوباره برمیگردم. موها تون را این قدر محکم به پشت نبندید، فِرِش رو از بین میبره.» «باشه، شما از اون بامزه هاشین، شب به خیر.» زمانی که سابینا آماده رفتن به رختخواب شد، آنا خروخرش بلند شده بود. موهای بلندش را شانه زد و در دستهایش گرفت... حیف میشد اگر همه فِرَش را از دست بدهد. بعد به پایین به لباس خواب یک سرهاش نگاه کرد، آن را از تن در آورد و بر لبه تختخواب نشست. با خود زمزمه کرد:« کاش، یک آینهی بزرگ توی اتاق بود.» در تاریکی دراز کشید و اندام کوچکش را بغل کرد. «صد مارک هم که بهم بدن نمیخوام جای فراو باشم – نه حتی برای هزار مارک. که شبیه اون بشم.» و نیمه خواب و بیدار تصور کرد با یک شیشه شراب بندری در دست خودش را هنگام ورود مرد جوان به کافه روی صندلی بالا میکشد. روز بعد هوا سرد و تیره بود. سابینا با خستگی از خواب برخاست، حس میکرد چیزی سنگین تمام شب بر قلبش فشار آورده. صدای قدم هایی را از کوچه شنید. هِر لیمان! حتما" خواب مانده بود. بله، داشت به دسته در ور میرفت. همین طور که جوراب هایش را بالا میکشید داد زد: «یک لحظه، یک لحظه». «بینا، به آنا بگو بره سراغ فراو- اما فوری. باید برم دنبال پرستار.» سابینا فریاد زد: «بله، بله! بچه اومده؟» اما او رفته بود، و سابینا به سوی آنا رفت و شانه هایش را تکان داد. بریده بریده گفت: «فراو – بچه – هِر لیمان دنبال پرستار.» آنا از تخت به پایین لغزید و گفت:«خدای بزرگ!» امروز اعتراضی نمیکرد. مهم بود – اشتیاق در وجود آنا موج میزد. «تو بدو پایین و اجاق را روشن کن. یک ظرف آب بگذار.» هم چنان که دکمههای بلوزش را میبست به موجودی خیالی که درد میکشد میگفت: «بله، بله، میدونم – قبل از اینکه دردها فروکش کنه ، اوج میگیره – اومدم – صبر داشته باش.» تمام آن روز هوا تیره بود. به محض باز کردن کافه چراغها را روشن کردند، و کسب و کار خیلی بیرونق بود. آنا همراه پرستار از اتاق فراو خارج شد، خیال کار کردن نداشت و در گوشه ای نشست و به پرستاری از خودش مشغول شد و به صداهای دور و بر گوش میداد. هانس از سابینا همدلتر بود. او هم کار را رها کرد و کنار پنجره ایستاد و انگشتش را در بینی میچرخاند. سابینا هم چنان که لیوان ها را میشست گفت: « حالا چرا من باید همه کارها رو بکنم؟ نمیتونم به فراو کمک کنم، نباید این همه طولش میداد.» آنا گفت: «گوش کن، اونو بردن به اتاق خواب پشتی بالای اینجا، برای این که مزاحم مردم نشه. چه قشقرقی به پا کرده بود – این یکی!» هِر لیمان از دریچه فریاد زد: « دو تا آبجوی کوچک.» «یک لحظه ، یک لحظه.» ساعت هشت کافه خالی شده بود. سابینا بدون وسایل خیاطیاش در گوشهای نشست. به نظر نمیرسید اتفاقی برای فراو افتاده باشد. دکتری آمد – همین. سابینا گفت: «آخ، دیگه بهش فکر نمیکنم. دیگه بهش گوش نمیکنم. آخ، میخوام از اینجا برم- از این حرفها متنفرم. نمیخواهم بشنوم. نه، این دیگه زیادیه.» هر دو آرنج خود را به میز تکیه داد- صورتش را در دستهایش گرفت و لب و لوچه اش را جمع کرد. ناگهان در باز شد، سابینا به یک چشم بهم زدن از جا برخاست و خندید. باز هم مرد جوان بود. شراب بندری سفارش داد، و این بار کتاب همراه نداشت. آهسته گفت:«نرو یک مایل اونورتر بشین. میخوام تفریح کنم. بیا اینجا، کتم رو بگیر. میتونی یک جایی خشکش کنی؟ - باز هم داره برف میآد.» سابینا گفت: «یک جای گرم سراغ دارم – رخت کن خانمها. میبرمش اونجا کنار آشپزخانهست.» حالش بهتر شده بود و دوباره سرخوش به نظر میرسید. جوان گفت:«باهات میام ببینم کجا میگذاریش.» و این اصلا" غیر عادی به نظر نرسید. سابینا خندید و جلو افتاد. با صدای بلند گفت: «اینجا، ببینید چقدر گرمه. باز هم چوب در اجاق میگذارم. مشکلی پیش نمیآد، اون ها بالا مشغولند.» روی زمین زانو زد، و چوب را به داخل اجاق فرو کرد، و به اصراف شرورانه خودش خندید. فراو فراموش شده بود، آن روز احمقانه فراموش شده بود. اینجا، یک نفر کنار او بود که مثل خودش میخندید. با هم در اتاق کوچک گرم چوبهای هِر لیمان را میدزدیدند. به نظر هیجان انگیزترین ماجراجویی جهان میرسید. دختر میخواست به خنده ادامه دهد – یا هق هق کنان بگرید – یا – یا – مرد جوان را به چنگ بگیرد. دستهایش را دراز کرد و فریاد زد: «عجب آتشی،» مردجوان گفت: «این هم از دست، بیارش بالا، اینجا، الان، فردا جبران میکنی.» آنها روبروی هم ایستاده بودند، دستهایشان هنوز به هم گره خورده بود. و باز هم لرزشی غریب سابینا را به هیجان آورد.» با حالتی سرسری گفت:«اینجا رو نگاه کن، هنوز بچهای یا نقش بازی میکنی؟» «من – من - » خنده قطع شد. سابینا یک بار سرش را بالا کرد و به مرد نگاه کرد، سپس به پایین به زمین چشم دوخت و شروع کرد به نفس کشیدن هم چون حیوان کوچکی که ترسیده باشد. با این حال مرد او را به خود نزدیک تر کرد و دهانش را بوسید. به زمزمه گفت: «نه، چکار میکنید؟» مرد دستهای او را رها کرد، دستهای خود را روی سینههای او گذاشت و اتاق دور سابینا به چرخش افتاد. ناگهان، از اتاق طبقه بالا، صدای گریه و جیغ ترسناکی شنیده شد. سابینا خود را جمع و جور کرد، دکمههایش را انداخت، به خود آمد. «کی بود- این صدای کی بود؟» ...در سکوت صدای نحیف نوزادی شینده شد. سابینا فریاد زد: «آوخ!» و با عجله از اتاق خارج شد. · Herrهِر (لقب آقا به آلمانی) · Frauفراو (لقب خانم به آلمانی)
|